مفصّلا ذكر شده ؛ چنانچه مختار استادنا المحدّث النورى - اعلى اللّه مقامه الشريف - در كتاب نجم ثاقب هم ، همين است كه اين چهار خبر ، از حال يك نفر حكايت مىنمايد ، امّا بنابر مختار ، معمّر در خبر شيخ طوسى رحمه اللّه غير از معمّر در دو روايت صدوق و روايت كراجكى است ، چنانكه بيايد ؛ لذا حكم به زياده بودن آخر خبر شيخ كه بيان تاريخ فوت آن معمّر است ، خالى از تأمّل نيست . فتأمّل .
حفل ملايكى في نقل الكراجكى
بدان علّامه كراجكى در كنز الفوائد « 1 » ، قصّهء معمّر مغربى را به اين نحو نقل فرموده :
شريف ابو القاسم ميمون بن حمزهء حسينى به ما خبر داد و گفت : معمّر مغربى را ديدم كه سنهء سىصد و ده نزد شريف ابى عبد اللّه محمد بن اسماعيل آورده بودند و او را با كسانى كه همراهش بودند ، در خانهء شريف داخل كردند ، ايشان پنج نفر بودند ، در خانه را بستند ، مردم ازدحام كردند و در رساندن خود به او حرص داشتند .
من به جهت كثرت ازدحام ، نتوانستم داخل شوم . بعضى از غلامان شريف ابى عبد اللّه محمد بن اسماعيل را ديدم كه قنبر و فرج بودند ؛ به ايشان فهماندم مايلم او را مشاهده كنم . به من گفتند : برگرد و به در حمّام برو ؛ به نحوى كه كسى تو را نبيند ، آنگاه در را سرّا برايم باز كردند و من داخل شدم . در را بستند ، داخل مسلخ حمّام شدم ، ديدم آن را براى شيخ فرش كردهاند . اندكى نشستم ، ناگاه ديدم داخل شد و او مردى لاغر اندام ، ميانه قد ، سبك موى ، گندمگون و مايل به كوتاهى بود كه چندان معلوم نبود ، به نظر چهلساله مىآمد و در صدغ او اثرى بود ؛ گويا ضربتى خورده ، چون با چند نفرى كه همراهش بودند ، در جاى خود مستقرّ شد ؛ خواست جامهء خود را بكند .
گفتم : اين ضربه چيست ؟
گفت : روز نهروان خواستم تازيانه را به مولاى خود امير المؤمنين عليه السّلام بدهم كه اسب سرش را حركت داد و لجام به سر من خورد ، آن آهن داشت و سرم را شكست .
هامش
( 1 ) . كنز الفوائد ، ص 266 - 262 .