تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 585

مساهمون:

ص٥٨٥
والد من است و اين خانهء او است و آن‌گاه به خيمه‌اى عالى در مكانى مرتفع از آن‌جا اشاره نمود . گفتيم : مشاهدهء اين شيخ فانى ، براى فايده كافى است ، اگر بعد از آن فايده‌اى باشد ، آن ربحى است كه محسوب نمىنماييم . بنابراين آن خيمه را قصد نموديم ، پس غلامان و كنيزان بسيارى حول آن يافتيم ، وقتى ما را ديدند ، به سويمان شتافتند ، به سلام بر ما ابتدا نمودند و گفتند : حيّاكم اللّه ! چه مىجوييد ؟ گفتيم : مىخواهيم سلام بر سيّدتان نماييم و به بركت شما طلب فايده‌اى را از او مىنماييم . گفتند : همهء فوايد نزد سيّد ماست ، كسى از ايشان داخل شد كه اذن بگيرد ، سپس با اذن براى ما بيرون آمد . داخل شديم ، در صدر خيمه سريرى ديديم كه از دو طرف ، بر آن بالش‌هايى و بر اوّل آن ، ناز بالشى بود ، بر آن نازبالش ، سر شيخى بود كه كهنه شده و موهايش رفته بود ، بر روى نازبالش‌ها چادرى در دو طرف سرير بود كه او را مىپوشاند و سنگينى آن بر او نبود . به آواز بلند سلام كرديم ؛ نيكو جواب داد . يكى از ما آن‌چه فرزند فرزندانش گفته بود ، به او گفت و او را آگاه كرد كه ما را به سوى پدرش ارشاد نمود و او مثل آن‌چه پسرش گفته بود ، مكالمه كرد ، او ما را به سوى تو دلالت و به گرفتن فايده از تو مسرور نمود . آن‌گاه شيخ ، چشمان خود را باز كرد كه در سرش فرو رفته بود و به خدمتگزاران خود گفت : مرا بنشانيد ، پيوسته دست‌هاى آن‌ها براى مدارا به جانب او مىرفت تا اين‌كه نشست و با چادرى كه بر بالش‌ها افتاده بود ، خود را پوشاند و گفت : اى برادرزادگان من ! هرآينه شما را به چيزى حديث كنم كه آن را از من حفظ كنيد و به چيزى فايده بريد كه در آن براى من ثواب باشد : براى پدر من اولاد نمىماند و دوست داشت عقبى براى او بماند ، من در پيرى او