ادراك يافتيم ، هرچه به او مىگفتيم ، مىفهميد و با عقل و ادراك به آن جواب مىداد .
سپس نقل نمود : پدرم به كتابهاى گذشتگان نظر كرده ، آنها را خوانده بود و در آن كتب ، ذكر نهر آب حيوان را به نظر درآورده بود و اينكه در ظلمات است و هركه از آن بياشامد ، عمرش طولانى گردد .
آنگاه كثرت حرص او را بر اين واداشت كه به ظلمات رود ؛ توشهاى برداشت ، بار كرد و مرا هم با خود برد ، دو نفر شتر نه ساله كه قوّتشان بيشتر است ، چند نفر شتر شيردار و چند مشك آب برداشت ، من در آن وقت ، در حدّ سيزده سالگى بودم .
پس رفتيم تا به ظلمات رسيديم و از آنجا به قدر شش شبانه روز راه رفتيم ؛ راه رفتنمان در روز بود ، زيرا در آن روشنايى كمى بود ، بين كوهها و بيابانها منزل نموديم ، پدرم در كتابها ديده بود كه مجراى آب حيوان در اين مكان است . چند روز آنجا مانديم تا آبى كه براى شتران برداشته بوديم ، تمام شد و اگر شتران شير نمىدادند ، هر آينه از تشنگى تلف مىشديم .
پدرم در آن سرزمين پى آب حيوان مىگشت و به ما امر مىكرد آتش روشن كنيم تا هنگام مراجعت ، راه را پيدا كند . پنج روز در بقعه مانديم ، پدرم پى نهر مىگشت و پيدا نمىكرد . بعد از آنكه مأيوس گرديد ، از بيم تلف شدن به مراجعت درخواست كردم .
زيرا آب و توشه تمام شده بود ، خدمتكاران هم از خوف تلف شدن براى مراجعت به پدرم اصرار نمودند .
در اين اثنا ، روزى براى حاجتى از منزل برخاستم و به قدر انداختن يك تير از آنجا دور شدم ، ناگاه به جويبارى رسيدم كه رنگش سفيد ، طعمش لذيذ و شيرين ، نه بسيار بزرگ و نه بسيار كوچك بود و با ملايمت و هموارى جارى بود . نزديك رفتم ، با دست خود ، دو يا سه دفعه از آن ، برداشتم و خوردم ؛ شيرين و سرد و لذيذ بود .
به سرعت برگشتم و به خدمتكاران مژده دادم كه من آب حيوان را پيدا كردم .
ايشان همهء مشكها را برداشتند كه پر كنند . در آن حال ، از كثرت سرور ندانستم كه پدرم در طلب نهر است . ما رفتيم ؛ ساعتى گشتيم ولى آن را نيافتيم . خدمتكاران مرا
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 588
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٨٨