ديدم مسلمان است . گفت : رسول خدا ده نفر از اصحاب كه از جملهء ايشان حذيفة بن يمان ، عمرو بن عاص ، اسامة بن زيد ، ابو موسى اشعرى ، صهعب رومى ، سقينه و غير ايشان بودند ، نزد من فرستاد ، مرا به اسلام دعوت نمودند ؛ من قبول كردم ، اسلام آوردم و كتاب پيغمبر را قبول نمودم .
آنگاه به او گفتم : با اين ضعف و بىحالى ، چگونه نماز مىگزارى ؟
گفت : به هرنحو كه مقدور باشد ، زيرا خدا فرموده :
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ
« 1 » ؛ كسانى كه خدا را ذكر مىكنند درحالىكه ايستادهاند ، نشستهاند يا دراز كشيدهاند .
گفتم : از كدام طعام مىخورى ؟
گفت : آبگوشت و كندنا .
باز پرسيدم : آيا از تو چيزى دفع مىشود ؛ يعنى در حال تخلّى ؟
گفت : هرهفته ، يك دفعه چيز كمى از من درمىآيد . از كيفيّت دندانش پرسيدم ؛ گفت : تا به حال بيست مرتبه افتاده ، باز درآمده .
در طويلهء او حيوانى را از فيل بزرگتر ديدم كه آن را زنده فيل مىگفتند . به او گفتم :
با اين حيوان چه كار مىكنى ؟
گفت : لباسهاى خدمتكاران مرا به آن بار مىكنند و نزد رختشوى مىبرند .
طولا و عرضا وسعت همهء ممالكش ، شانزده سال راه بود و طول شهرى كه خودش در آن بود ، پنجاه در پنجاه فرسخ راه بود ، بر هردر آن ، صد و بيست هزار لشكر بود ، اگر در درى از اين درها فتنهاى واقع مىشد ، لشكر همان در دعوى مىكردند و از لشكر ساير درها استمداد نمىنمودند و او خودش وسط شهر ساكن بود .
از او شنيدم كه مىگفت : به مغرب زمين رفتم ، به رمل عالج رسيدم و به قوم موسى دچار گرديدم ، ديدم پشت بامهايشان در بلندى و پستى باهم برابرند و خرمن طعامشان خارج از قريه است ؛ به قدر قوّت از آن برمىداشتند و ما بقى را همانجا
هامش
( 1 ) . سوره آل عمران ، آيه 191 .