جزيره برد ، خضر را نيافت و برگشت ، پادشاه هم آن مرد را رها كرد . سپس اهل آن شهر ، بسيار گناه كردند تا حق تعالى ايشان را هلاك و شهرشان را سرنگون كرد ، همه هلاك شدند ، الّا زن و مردى كه خبر خضر را از پدرش پنهان كرده بودند و هركدام از يك جانب شهر بيرون رفتند .
چون آن مرد و زن به هم رسيدند ، هريك قصّهء خود را براى ديگرى نقل كردند و گفتند : ما نجات نيافتيم ، مگر براى آنكه خبر خضر را پنهان كرديم ؛ پس هردو به پروردگار خضر ايمان آوردند ، مرد ، زن را به عقد خود درآورد و هردو به مملكت پادشاه ديگرى رفتند .
زن به خانهء آن پادشاه راه يافت و مشّاطگى دختر پادشاه مىكرد ، روزى در اثناى مشّاطگى ، شانه از دستش افتاد و گفت : لا حول و لا قوّة الّا باللّه . دختر كه اين كلمه را شنيد ، گفت : اين چه سخنى بود ؟
گفت : همانا من خدايى دارم كه همهء امور به حول و قوّهء او جارى مىشود .
دختر گفت : تو خدايى غير از پدر من دارى ؟
گفت : بلى ! آن ، خداى تو و پدرت نيز هست . دختر نزد پدر رفت و سخن زن را براى او نقل كرد ، پادشاه زن را طلبيد و از او سؤال كرد ؛ زن از گفتهء خود ابا نكرد . پادشاه پرسيد : چه كسى با تو در اين دين شريك است ؟
گفت : شوهر و فرزندانم . پادشاه فرستاد همه را احاطه كردند و تكليف كرد از يگانهپرستى خدا برگردند ؛ ايشان ابا كردند ، آنگاه امر كرد ديگى حاضر و پر از آب كردند و بسيار جوشاندند ، ايشان را در آن ديگ انداخت و گفت خانه را بر سرشان خراب كردند . سپس جبرييل گفت : بوى خوشى كه استشمام مىكنى ، از خانهاى است كه در آن اهل توحيد الهى را هلاك كردند .
بيان نضرّ لبقاء الخضر
بدان علّت بقاى خضر در دار دنيا تا وقت دميدن صور به امر حق تعالى ، خوردن آب