درّ نضنيد في فضل التوحيد
بدان اخبار راجع به احوال حضرت خضر ، بسيار و آثار متعلّق به آن جناب بىشمار است ؛ چنانكه اين امر بر مراجعين به اسفار كبار ، بسى واضح ، آشكار و كوضوح النار على المنار است و ما از جمله به نقل خبرى اقتصار مىنماييم كه هم حاوى به حال و كيفيّت مال آن بىهمال ، هم هادى مردمان به سوى ثمره و فايدهء كتمان سرّ و عدم افشاى آن وهم ، حاكى از فضل توحيد و اهل آن نزد خداوند مجيد است .
در تفسير قمى « 1 » از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده : چون رسول خدا را به معراج بردند ، در راه بوى خوشى ؛ مانند بوى مشك شنيد ، از جبرييل سؤال كرد : اين چه بويى است ؟
گفت : اين بو از خانهاى بيرون مىآيد كه در آن قومى را به سبب بندگى خدا عذاب كردند تا هلاك شدند . سپس جبرييل گفت : خضر از اولاد پادشاهان و به خدا ايمان آورده بود ، در حجرهاى از خانهء پدرش خلوت گزيده و خدا را عبادت مىكرد .
پدرش فرزندى جز او نداشت ؛ مردم به او گفتند : تو غير از خضر فرزندى ندارى ، زنى برايش تزويج كن ، شايد خدا فرزندى به او روزى كند كه پادشاهى در او و فرزندانش بماند ؛ آنگاه دختر باكرهاى براى او تزويج كرد ؛ چون او را نزد خضر آوردند ، متوجّهاش نشد و با او نزديكى نكرد . روز ديگر به او گفت : امر مرا پنهان دار ! اگر پدرم از تو پرسيد آنچه از مردان به زنان واقع مىشود ، نسبت به تو واقع شد ؛ بگو بلى ! چون پدرش از آن زن پرسيد ؛ موافق فرمودهء خضر عمل كرد و گفت : بلى !
مردم به پادشاه گفتند : اين زن دروغ گويد ؛ به زنان بفرما او را ملاحظه كنند كه بكارتش باقى است يا زايل شده . وقتى زنان او را ملاحظه كردند ، ديدند بر حال خود باقى است . به پادشاه گفتند : دو نفر بىوقوف را به يكديگر دادهاى كه هيچ يك چنين كارى نكردهاند و نمىدانند چه بايد كرد ؛ زنى را به عقد او درآور كه شوهر كرده باشد و باكره نباشد ، تا اين كار را به او تعليم دهد . چنين كرد ، چون زن را نزد خضر آوردند ؛
هامش
( 1 ) . تفسير القمى ، ج 2 ، ص 44 - 42 .