خضر به او نيز التماس كرد امر او را از پدرش مخفى دارد ؛ او قبول كرد .
پادشاه از آن زن سؤال كرد ؛ گفت : پسر تو زن است ؛ هرگز ديدهاى زن از زن حامله شود ؟
پادشاه بر خضر غضب كرد و فرمود او را داخل حجرهاى كردند و در آن را به گل و سنگ برآوردند . روز ديگر ، شفقت پدرى او به حركت آمد ؛ فرمود در را بگشايند ؛ چون در را گشودند ، خضر را در حجره نيافتند . حق تعالى به او قوّتى كرامت كرد كه به هرصورتى بخواهد ، مصوّر شود و بتواند از نظر مردم ، پنهان گردد تا آنكه بالأخره با ذو القرنين همراه شده ، سپهسالار لشكر او شد و از شهر پدر بيرون آمد .
زمانى دو مرد از همان بلد براى تجارت بيرون آمده ، به كشتى سوار شدند ؛ كشتى آنان تباه شد و خود به جزيرهاى افتادند ؛ خضر را ديدند كه ايستاده و نماز مىكند ؛ از نماز كه فارغ شد ، ايشان را طلبيد و از احوالشان سؤال كرد .
چون احوال خود را نقل كردند ، گفت : اگر امروز شما را به شهر خود برسانم و داخل خانههاى خود شويد ، آيا خبر مرا از اهل شهر كتمان خواهيد كرد ؟
گفتند : بلى ! يكى از آنها نيّت كرد به عهد وفا كند و خبر خضر را نقل نكند ، ولى ديگرى در خاطر گذرانيد چون به شهر برسد ، خبر خضر را براى پدرش نقل كند .
سپس خضر ابرى را طلبيد و گفت : اين دو مرد را بردار و به خانههايشان برسان ! ابر ، آنان را برداشت و همان روز ، به شهر خود رساند ؛ آنگاه يكى به عهد خود وفا و كتمان نمود ولى ديگرى نزد پادشاه ، يعنى پدر خضر رفته ، خبر او را نقل كرد .
پادشاه گفت : چه كسى گواهى مىدهد تو راست مىگويى ؟
گفت : فلان تاجر كه رفيقم بود . پادشاه او را طلبيد ؛ او انكار كرد و گفت : من از اين واقعه خبر ندارم و اين مرد را نمىشناسم . مرد اوّلى گفت : اى پادشاه ! لشكرى همراهم كن ؛ تا به آن جزيره بروم و خضر را بياورم ، اين مرد را هم حبس كن تا دروغش را ظاهر گردانم .
پادشاه ، لشكرى همراهش كرد و آن مرد را نگاه داشت . چون آن مرد لشكر را به آن
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 558
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٥٨