وقتى به سنّ صد و بيست سالگى رسيد ، گفت :
قد عشت دهر اقبل مجرى داحس * لو كان فى النّفس الّلجوج خلود
روزگارى پيشتر از دويدن داحس در ميدان ، من تعيّش و زندگى نمودم ، داحس ، نام اسب قيس بن زهير بن كعب بوده ، كاش نفس لجوجم در دنيا دايم و مخلّد مىشد !
كلام مجانس في حكاية مجرى الدّاحس
حكايت دويدن اسب داحس نام ، چنان است كه حذيفه و قيس از بيست نفر شتر در دوانيدن اسبان ، گرو بستند و مسافت دوانيدن اسبها را به قدر صد غلوة سهم ، تعيين نمودند و زمانى را كه در آن خامى اسبها گرفته شود ، چهل شب قرار دادند و ابتداى دوانيدن را هم از ذات الأجناد كه محلّ معيّنى است ، قرارداد كردند .
آنگاه قيس دو اسب به دويدن گذاشت كه نام يكى داحس و ديگرى غبرا بود و حذيفه دو تا گذاشت ؛ يكى خطار نام و ديگرى خفّا . آنگاه بنى فزاره كه دو طايفه بودند در بين مسافت چند نفر را كمين گذاشته ، غبرا را كه از همهء اسبها پيشتر بود ، زدند و برگرداندند . بدين سبب ، ما بين عبس و ريبان محاربه واقع شد و تا چهل سال ، ممتدّ گرديد . « 1 »
بالجمله ، چون لبيد به سن صد و چهل سالگى رسيد ، گفت :
و لقد سئمت من الحيوة و طولها * و سؤال هذا النّاس كيف لبيد
غلب الرّجال فكان غير مغلّب * دهر طويل دائم ممدود
يوم اذا يأتى على و ليلة * و كلاهما بعد المضىّ يعود
به درستى كه از طول حيات و از پرسيدن مردم كه حال لبيد چگونه است ، به تنگ آمدم . روزگار طولانى بر مردم غالب و مسلّط گرديد ولى خودش هيچ مغلوب نمىشود ، آن روزگار غالب غير مغلوب ، عبارت از همين روز و شب است كه بر من مىآيند و مىگذرند ، باز هر دو بعد از گذشتن عود مىكنند .
هامش
( 1 ) . الامالى ، سيد مرتضى ، ج 1 ، ص 149 .