سال عمر نمود ، زمان اسلام را دريافت و اسلام آورد . وقتى به سنّ هفتاد سالگى رسيده ، اين ابيات را گفته :
كأنّى و قد جاوزت سبعين حجّة * جعلت بها عن منكبّى ردائيا
گويا درحالىكه از حدّ هفتاد سالگى گذشتم ، به سبب آن رداى خود را از دوشم برداشتم ، زيرا دأب در اين سنّ اين است .
وقتى به هفتاد و هفت سالگى رسيد ، گفت :
بائت تشكّى الىّ النّفس مجهشة * و قد حملتك سبعا بعد سبعين
فان تزاد ثلاثا تبلغ املا * و في الثّلاث وفاء للثّمانين
اعضاى من به اضطراب و اندوه ، به نفسم شكايت نمودند كه هفت سال بعد از هفتاد سال است كه حامل تو شدهايم و اگر سه سال بر آن هفت و هفتاد سال علاوه شود ، آنگاه به آرزو و آمال خود مىرسى و با آن سه سال ، هشتاد سال تمام مىشود .
وقتى عمرش به نود سال رسيد ، گفت :
كأنّى و قد جاوزت تسعين حجّة * خلعت بها عنّى عذار لشامى
رمتنى بنات الدّهر من حيث لا أرى * فكيف به من يرمى و ليس يرامى
فلو انّنى أرمى بنبل رأيتها * و لكن نى ارمى به غير سهام
حاصل معنى آنكه گويا حال كه از نودسالگى تجاوز نمودم ، اطراف دهن بند خود را باز كردهام ؛ چنانكه در آن سن اين عادت بوده و يا كنايه است از اينكه همهچيز را فراموش كرده ، در وقت سؤال از چيزى نمىدانم ، مىگويم : دختران روزگار تير عشق و محبّت را از جايى بر من انداختند كه نمىدانم ، پس چگونه مىباشد حال كسى كه بر او انداخته شود ، حال آنكه اندازنده را نمىبيند . اگر تير بر من انداخته مىشد ، هر آينه آن را مىديديم ، لكن انداخته مىشوم ، نه با تيرها .
هنگامى كه به سنّ صد و ده سالگى رسيد ، گفت :
و ليس في مائة قد عاشها رجل * و في التّكامل عشر بعدها عمر
صد و ده سال كه مرد در آن به عيش و زندگانى نموده ، عمر بسيار نيست .