عرض كرد : از امروز تا هفت سال ديگر اين بنيان خراب خواهد شد ؛ امّا نمىتوانم آن روز و زمان معيّن را معلوم كنم . پس عمرو دانست بلايى از آسمان نازل مىشود كه به حيله و حصافت ، نتوان آن را بازداشت ؛ لذا بايد حيلهاى برمىانگيخت و با ثروت و مكنت خود از اين سرزمين مىگريخت .
ذيلة لألتذاذ الناظر في حيلة لعمرو بن العامر
عمرو آن راز را از مردم پوشاند ، فرزند خود ، مالك را حاضر كرده ، گفت : پسرم ! آگاه باش اين شهر ويران و خانه ، قريه ، مزارع و مراتعى كه داريم ، عرضهء انمحا و انهدام خواهد شد ؛ اكنون چاره آن است كه بزرگان مأرب را جمع كرده ، ميان ايشان با تو مجادله كنم و تو هم با من درآويزى و پاس حشمتم ندارى ، آنگاه من اين واقعه را دست آويز كرده ، املاك خود را در معرض بيع آورم .
سخن بر اين نهادند ، عمرو ، بزرگان مأرب را به رسم ضيافت دعوت كرد ، وقتى مردم جمع شدند ، با مالك سخن به خشونت انداخت و او را ميان انجمن خوار ساخت .
مالك نيز برآشفت و به پدر بد گفت ، عاقبة الأمر كار به مضاربه رسيد و پسر و پدر با سنگ و مشت يكديگر را كوفتند .
بعد از اين گير و دار ، عمرو سوگند ياد كرد با وجود مالك ، در آن شهر نخواهد زيست و به فروختن خانه ، اثاث البيت ، املاك ، مزارع و اموال مشغول گشت ؛ چون آن جمله را فروخت و بهايش را گرفت ، عمران كاهن از سيل عرم به مردم خبر داد و گفت : ديگر زيستن در اين شهر حرام است ، هرطايفه را به طرفى كوچ دهيد .
به مدلول
فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ
« 1 » جميع اهل مأرب پراكنده شدند ، قبيلهء اوس و خزرج به ارض مدينه شتافتند ، وداعة بن عمرو و اهلش به زمين شعب و ارض همدان گريختند ، همچنين قضاعه به زمين مكّه و اسد به بحرين رفت ، انمار به يثرب و جذام به تهامه آمد ، قبيلهء ازد به عمّان گريخت و « تفرّقوا أيدى سبا »
هامش
( 1 ) . سوره سباء ، آيه 19 .