سفر مىكردند ، ناهار در قريهاى مىشكستند و شامگاه در قريهاى مىغنودند ؛ چنانكه خداى تعالى فرمايد :
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ
« 1 » .
و اين همه به واسطهء سدّى بود كه لقمان بسته بود ، امّا اغنيا قدر اين نعمت ندانستند ، طغيان و ناسپاسى آغاز نمودند و گفتند : ميان ما و مساكين اين بلد ، هيچ فرقى نيست ؛ چراكه در معابر و منازل يكسانيم و هردو بىزحمت وارد قريهاى شويم و نزل مهنّا يابيم ؛ نيكو آن است كه اين همه آبادى در معابر نباشد تا اسباب حشمت و شوكت اغنيا آشكار شود و فقرا نيز مقدار خويش را بدانند ؛
فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ
« 2 » .
كفران نعمت ، آن جماعت را به ذلّت انداخت ؛ آن وقت فرمانگذار مأرب از جانب كلكيكرب ، پادشاه يمن ، عمرو بن عامر مزيقيا بود . روزى عمران و طريفة الخير كه در فنّ كهانت دستى تمام داشتند ، خدمت عمرو آمدند و عرض كردند : به علم كهانت و فراست دانستهايم ، اين شهر ويران خواهد گشت ، زيرا در اين بلد كه از لطافت هوا هرگز هو امّ الأرض يافت نشده ، كسى قمّل و پشه نديده و غوك روى آبگيرهاى آن پديد نيامده ؛ اكنون جانورانى مشاهده مىشود كه بر و بال اختر اين شهر دليلى روشن است .
آنگاه عمرو بن عامر را برداشته تا سر سدّ آمدند ، عمرو در آبگير نظر انداخت ، جانورى مشاهده كرد كه صورت موش و جثّهء خنزير داشت و با چنگال خارا شكاف ، سنگ از بنيان آن سدّ برآورده ، سينه از آن در مىگذرانيد و با پاهاى خود به يكسو مىافكند ؛ چنانكه پنجاه تن مرد زورآزما نمىتوانست يكى از آن سنگها را حمل و نقل كند . چون عمرو اين حادثه را ديد ، دانست شهر مأرب عنقريب انهدام پذيرد و اراضى سبا ويران شود ، از طريفة الخير سؤال كرد : چه روزى اين سدّ برخيزد و شهر ويران گردد ؟
هامش
( 1 ) . سوره سباء ، آيه 18 .
( 2 ) . سوره سباء ، آيه 19 .