زيارت كردم ولى نشناختم .
چون به دكّان برگشتم ، ديدم عصا نيست . از كثرت هموم و غمومى كه از نشناختن آن حضرت و نبودن عصا به من روى داد ، فرياد زدم : مردم ! هركس مولاى من ، حضرت ولىّ عصر را دوست دارد ، بيايد و تصدّق سر آن حضرت هرچه مىخواهد از دكّان من ببرد . مردم مىگفتند : باز ديوانه شدهاى ؟
گفتم : اگر نياييد ببريد ، هرچه هست در بازار مىريزم . بيست و چهار اشرفى جمع كرده بودم آن را برداشتم ، دكّان را گذاردم و به خانه آمدم ، عيال و اولاد را جمع كردم و گفتم : من عازم مشهد مقدّس هستم هركدام از شما ميل داريد ، بياييد با من برويم . همه همراه من آمدند جز پسر بزرگم ، محمد امين .
پس به عتبهبوسى حضرت رضا عليه السّلام مشرّف شدم و قدرى از آن اشرفىها كه مانده بود ، سرمايه كردم و روى سكّوى درب صحن مقدّس به تسبيح و مهرفروشى مشغول شدم . هر سيّدى كه مىگذشت و از بشرهء او خوشم مىآمد ، مىنشاندم ، جيگاره و فرمان چاى مىدادم . چون چاى مىآوردند ، دامنم را به دامن او گره مىزدم و او را به حضرت رضا عليه السّلام قسم مىدادم كه شما امام زمان نيستى ؟ خجالت مىكشيد و مىگفت : من خاك قدم ايشان هم نيستم .
تا اينكه يك روز به حرم حضرت رضا عليه السّلام مشرّف شدم ، ديدم سيّدى به ضريح مطهّر چسبيده و بسيار مىگريد . به شانهاش دست زدم و گفتم : آقا جان براى چه گريه مىكنى ؟
گفت : چگونه گريه نكنم و حال آنكه يك درهم براى خرجى در جيبم نيست .
گفتم : فعلا اين پنج قران را بگير ، اموراتت را اداره كن و برگرد اينجا ! من قصد معاملهاى با تو دارم ، سيد اصرار كرد ، اراده دارى چه معاملهاى با من بنمايى ؟ من چيزى ندارم .
گفتم : من عقيده دارم هرسيّدى يك خانه در بهشت دارد . آيا آن خانهاى كه در بهشت دارى به من مىفروشى ؟
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 569
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٦٩