گفت : بلى ! مىفروشم و گفت : من كه خانهاى به جهت خود نشان ندارم ، اما چون مىخواهيد بخريد ، مىفروشم . من چهل و يك اشرفى جمع كرده بودم كه براى اهل بيتم خانهاى بخرم ، همان وجه را آوردم و خانه را به جهت آخرتم از سيد خريدم . سيد رفت و برگشت كاغذ و دوات و قلم آورد و نوشت : در حضور شاهد عادل ، حضرت رضا عليه السّلام خانهاى را كه اين شخص عقيده دارد من در بهشت دارم به مبلغ چهل و يك اشرفى كه از وجوهات دنياست به او فروختم و تسليم كردم .
به سيد گفتم : بگو بعت .
گفت : بعت .
گفتم : اشتريت و وجه را تسليم كردم . سيد وجه را گرفت و پى كار خود رفت و من هم ورقه را گرفتم و به خانهء صبيّهام مراجعت كردم . گفت : پدر جان چه كردى ؟
گفتم : يك خانه براى شما خريدم كه آبهاى جارى و درختهاى سبز و خرّم دارد و از هرقسم ميوهجات در آن باغ موجود است . آنها خيال كردند در دنيا چنين خانهاى برايشان خريدهام . بسيار مسرور شدند .
گفتند : شما كه اين خانه را خريديد مىبايست ما را ببريد كه اين خانه را ببينيم و بدانيم همسايههاى اين خانه چه كسانى هستند ؟
گفتم : خواهيد آمد و خواهيد ديد . سپس گفتم : يك حدّ اين خانه به خانهء حضرت خاتم النبيّينّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و يك حدّش به خانهء امير المؤمنين است ، حدّ ديگرش به خانهء امام حسن عليه السّلام و يك حدّش به خانهء حضرت سيد الشّهدا عليهم السّلام است . اين حدود اربعهء آن خانه است .
آن وقت فهميدند من چه كردهام ، گفتند : شيخ چه كردهاى ؟
گفتم : يك خانه خريدهام كه هرگز خرابى و زوالى براى آن نيست .
مدّتى از اين قضيّه گذشت تا آنكه روزى نشسته بودم ، ديدم آقاى موقّرى مقابل من تشريف آوردند ، سلام كردم و به جواب مشرّف شدم . مرا به اسم خطاب نموده ، فرمودند : شيخ حسن ! مولاى تو امام زمان مىفرمايند چرا اين قدر فرزند پيغمبر را
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 570
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٧٠