تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
به تو سلام رساندند و فرمودند : خاطر جمع دار كه باايمان از دنيا خواهى رفت ، از ياوران ما هم هستى و اسمت در اعداد ياوران ما ثبت شده ، معامله‌اى هم كه با سيد كردى در نهايت صحّت است و اما موقع فوت تو هروقت برسد ، علامتش اين است : بين هفته در عالم خواب خواهى ديد دو ورقه از عالم بالا به سويت نازل مىشود . در يكى از آن‌ها نوشته شده : لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه و در ورقهء ديگر نوشته شده : علىّ ولىّ اللّه حقّا حقّا ، طلوع فجر جمعهء آن هفته به رحمت خدا و اصل خواهى شد . به مجرّد گفتن اين كلمه كه به رحمت خدا و اصل خواهى شد ، از نظرم غايب شدند و من منتظر وعده بودم . سيد تقى مذكور كه سابق ذكر ايشان گذشت نقل كرد : يك روز ديدم شيخ حسن در نهايت مسرّت و خوشحالى از حرم حضرت رضا عليه السّلام به طرف منزل مراجعت مىكرد . سؤال كردم : آقا شيخ حسن ! امروز خيلى شما را مسرور مىبينم . گفت : من همين يك هفته بيشتر ، مهمان شما نيستم ، هرطور كه مىتوانيد مهمان‌نوازى كنيد . شب‌هاى اين هفته به كلّى خواب نداشت ، مگر روزها كه خواب قيلوله مىكرد و مضطرب بيدار مىشد . پيوسته در حرم مطهّر حضرت رضا عليه السّلام و يا در منزل ، مشغول دعا خواندن بود تا روز پنج‌شنبهء همان هفته ، حنا گرفت ، پاكيزه‌ترين لباس‌هاى خود را برداشته ، به حمّام رفت و كاملا خود را شستشو داد . محاسن و دست و پا را خضاب نمود و خيلى دير از حمّام بيرون آمد . آن روز و شب غذا نخورد و پيوسته در اين يك هفته روزه بود . بعد از خارج شدن از حمّام به حرم حضرت رضا عليه السّلام مشرّف شد و نزديك دو ساعت و نيم از شب جمعه گذشته بود ، از حرم بيرون آمد ، به طرف منزل روانه گرديد و به من فرمود : تمام اهل بيت و بچّه‌ها را جمع كن ! تمام را حاضر نمودم . قدرى با آن‌ها صحبت كرده ، مزاح نمود و فرمود : مرا حلال كنيد ! صحبت من با شما همين است . ديگر