به او گفت : به حجّ و زيارت پيغمبر مىروى ، كسى كه به حجّ و زيارت پيغمبر مىرود ، نبايد اين اخلاق را داشته باشد . اين حرفها چيست ؟ توبه كن !
پس روانه شد و فورى به چادر ارباب من رسيد كه تخمينا يك ميدان راه بود و بدون اينكه از كسى چيزى بپرسد ، با چوب دست خود به چادر اشاره كرد . ارباب بيرون آمد . چشمش كه به من افتاد ، گفت : شتر سوار ! آقا ابو القاسم آمد .
حاج سيد احمد گفت : بياييد داخل . من و آن شخص به ميان چادر رفتيم . گفت :
حاجى ! اين امانت كه بين راه مانده بود . حاج سيد احمد تغيّر كرد كه حاجى كجا بودى ؟
آن شخص گفت : حاجى هرجا كه بود ، آمد . ديگر حرفى نمىخواهد . پس آن شخص پا در ركاب كرده ، نشست و خواست برود . حاج سيد احمد به پسرش گفت : برو براى حاجى قهوه بياور !
فرمود : من قهوه نمىخورم . حاج سيد احمد به پسرش گفت : برو ، انعام اين شخص را بياور ! رفت يك طاقه شال خليل خانى و يك كلّه قند آورد . قند را برداشت ، كنار گذاشت و گفت : براى خودت باشد . شال را برداشت و گفت : به مستحقّ مىرسانم .
بيرون رفت . ارباب هم به جهت مشايعت بيرون آمد . به محض اينكه بيرون شدند ، او را نديدند ، يك مرتبه غايب شد .
آن وقت من حكايت خود را گفتم و ارباب ، افسوس خورد . ما شب را بوديم ، صبح پيش از بار كردن و حركت كردن ، به جهت امرى از چادر بيرون آمدم ، شخصى را ديدم بارى به دوش گرفته ، مىآورد . به من رسيد و فرمود : اين اسباب شما است ، بردار ! من آنها را از دوش او برداشتم و او رفت ، لكن آن شخص سابق نبود .
[ تشرف شيخ حسن كاظمينى ] 68 مسكة
در اين باب است كه جناب آقا شيخ حسن كاظمينى آن حضرت را مىبيند ، نمىشناسد و اين ديدنش به اعجازى از آن جناب مقرون مىشود .