اذيّت مىكنى و به ايشان خجالت مىدهى ؟
چه حاجتى از امام زمان دارى و از آن حضرت چه مىخواهى ؟
من به دامن ايشان چسبيدم و عرض كردم : قربانتان شوم ! آيا شما خودتان امام زمان هستيد ؟
فرمودند : من امام زمان نيستم ، فرستادهء ايشان هستم ، مىخواهم ببينم چه حاجتى دارى ؟ آنگاه دست مرا گرفتند و به زاويهء صحن مطهّر بردند و براى اطمينان قلب من چند علامت و نشانى كه كسى اطّلاع نداشت ، برايم بيان نمودند ، من جمله فرمودند :
شيخ حسن تو نيستى كه در قفّه در دجله نشسته بودى ، كشتىاى رسيد ، آب را حركت داد و تو غرق شدى . در آن موقع به كه متوسّل شدى و چه كسى تو را نجات داد ؟
به ايشان متمسّك شدم و عرض كردم : شما خودتان هستيد .
فرمودند : من نيستم ، اين علامتهايى است كه مولاى تو برايم بيان نموده و فرمودند : تو نيستى كه در كاظمين دكّان عطّارى داشتى و قضيّهء عصا كه گذشت ، نقل فرمودند و گفتند : آورندهء عصا و برندهء عصا را شناختى ؟ آن مولاى تو امام عصر - صلوات اللّه عليه - بود ، حال چه حاجتى دارى ؟ حوايجت را بگو !
عرض كردم : حوايج من سه چيز بيشتر نيست .
اوّل : مىخواهم بدانم با ايمان از دنيا خواهم رفت يا نه ؟
دوّم : مىخواهم بدانم از ياوران امام عصر هستم و معاملهاى كه با سيد كردهام درست است يا نه ؟
سوّم : مىخواهم بدانم چه وقت از دنيا مىروم ؟
سپس خداحافظى كردند و تشريف بردند . به قدر يك قدم كه برداشتند ، از نظرم غايب شدند و ديگر ايشان را نديدم . چند روزى از اين قضيّه گذشت و پيوسته منتظر خبر بودم .
روزى موقع عصر ، چشمم به جمال ايشان روشن شد . دست مرا گرفتند ، باز به زاويهء صحن مطهّر ، جاى خلوتى بردند و فرمودند : سلام تو را به مولايت ابلاغ كردم ، ايشان
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 571
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٧١