عرض كردم : چشم . رفتم عقب دكّان براى آوردن آن دوايى كه ايشان فرمودند و آن را آوردم . وقتى برگشتم ، ديدم كسى در دكّان نيست ، لكن يك عصايى روى ميز جلوى دكّان بود ، آن عصا ، عصاى آقايى بود كه وسط آن دو نفر بود . عصا را بوسيدم و عقب دكّان گذاردم . از دكّان پايين آمدم ، هرچه از اشخاصى كه آن اطراف بودند ، سؤال كردم اين سه نفر سيّدى كه در دكّان من بودند ، كجا رفتند ؟ گفتند : ما كسى را در دكّان تو نديديم .
ديوانه شده ، به دكّان برگشتم ، خيلى متفكّر و مهموم بودم كه بعد از اين همه اشتياق ملاقات و تشرّف ، به لقايشان فايز شدم ولى ايشان را نشناختم . در اين اثنا مريض مجروحى را ديدم كه او را ميان پنبه گذاردهاند و به جهت شفا به حرم مطهّر حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام مىبرند . من آنها را برگرداندم و گفتم : بياييد ، من مريض شما را خوب مىكنم .
مريض را برگرداندند و به دكّان من آوردند ، مريض را رو به قبله روى تختى كه عقب دكّان داشتم و روزها روى آن مىخوابيدم ، خوابانيدم و دو ركعت نماز حاجت خواندم ، با اينكه يقين داشتم مولاى من حضرت ولىّ عصر ( عج ) بوده كه به دكّان من تشريف آورده ، خواستم اطمينان خاطر پيدا كنم كه آن آقا ولىّ عصر بودند يا نه ! و در قلبم خطور دادم كه اگر آن آقا ولىّ عصر بوده اين عصا را روى اين مريض مىكشم ، اين عصا كه از روى او ردّ شود بلافاصله شفا براى او حاصل و جراحات بدنش به كلّى رفع شود .
بنابراين عصا را از سر تا قدمش كشيدم ، فى الفور شفا يافت و جراحات بدنش به كلّى بر طرف شد و زير عصا گوشت نو بالا آورد . مريض بلند شد و از شوق يك ليره جلوى دكّان گذارد ، من قبول نمىكردم ، او گمان مىكرد آن وجه كم است و چون كم است قبول نمىكنم . از دكّان به پايين جست و از شوق ، رو به رفتن گذاشت و من او را تعاقب كردم و مىگفتم : پول نمىخواهم و او گمان مىكرد مىگويم كم است ، تا به او رسيدم ، پول را به او ردّ كردم ، به دكّان برگشتم و اشك مىريختم كه آن حضرت را
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 568
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٦٨