تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧
جناب مستطاب ، اشرف السّادات ، فخر الذّاكرين سيد حسن نجفى الأصل مشهدى المسكن در روز دوشنبه سيزدهم شهر ذى حجّة الحرام ، سنهء هزار و سى صد و شصت و چهار در اوقاتى كه به زيارت حضرت ثامن الائمّه عليه السّلام مشرّف شده بودم ، از ناحيهء مقدّسهء سرّ من راى در منزل ما به ما خبر داد و فرمود : من و والدم حاج سيد محمد ، ولد سيد محمد تقى ، ولد سيد رضى ، ولد ميرزا كوچك ، ولد محمد تقى ، ولد سيد محمد مهدى بحر العلوم رحمه اللّه است و گفت : جدّ امّى والد من ، شيخ حسن كاظمينى خبر داده و من از والدم شنيدم و آن از جدّ امجد ، آقا سيد محمد تقى كه فرمودند : شيخ حسن مذكور گفت : سنهء هزار و دويست و بيست و چهار در كاظمين عليه السّلام ، من زياد طالب تشرّف خدمت حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - بودم و عشق و علاقهء به اين مطلب به اندازه‌اى شد كه از تحصيل باز ماندم و ناچار شدم در كاظمين يك دكّان عطّارى و سقطفروشى باز كنم . روزهاى جمعه ، بعد از غسل جمعه لباس احرام مىپوشيدم ، شمشير حمايل مىكردم و مشغول ذكر مىشدم . اين شمشير هميشه بالاى دكّان ايشان معلّق بود . روز جمعه بيع و شرا نمىكردم و منتظر ظهور فرج امام زمان - عجّل اللّه فرجه - بودم . يكى از جمعه‌ها مشغول ذكر بودم كه سه نفر از سادات در مقابل صورتم ظاهر و تشريف‌فرما شدند ؛ دو نفر از آن‌ها كامل مرد بودند و جوانى حدودا بيست و چهار ساله وسط آن دو آقا بود و صورت مباركشان فوق العاده نورانى بود ، به حدّى كه توجّه مرا جلب نمودند و از ذكر تسبيحى كه داشتم ، بازماندم ، محو جمال ايشان شدم و آرزو مىكردم به دكّان من بيايند . خرامان خرامان و با نهايت وقار آمدند تا به در دكّان من رسيدند . سلام كردم . جواب دادند . فرمودند : آقا شيخ حسن ، مثلا گل گاو زبان دارى و اسم يك دوايى را بردند كه نظرم نيست . آن دوا عقب دكّان بود و حال آن‌كه من روز جمعه بيع و شرا نمىكردم و به كسى جواب نمىدادم ، فورا عرض كردم : بلى ! دارم . فرمودند : بياور !