گفتم : خوب است جلو بايستيد و من اقتدا كنم .
گفت : فرادا بخوان !
دو ركعت نماز به جا آوردم . قدرى كه راه رفتيم ، گفت : اينجا هم دو ركعت نماز بخوان ! اين مقام جبرييل است . من هم دو ركعت نماز كردم . پس از آن به وسط صحن و فضاى آن آمديم ، گفت : اينجا هم به نيّت صد و بيست و چهار هزار پيغمبر دو ركعت نماز بگزار ! من به جا آوردم .
مقام حضرت رسول سبز رنگ و مقام حضرت امير ، سفيد رنگ و نورانى بود . خطّ دور آن سفيد رنگ و نورانى و غرفهها مسقّف بود جز مقام جبرييل كه سقف نداشت و سر باز بود . از نماز كه فارغ شديم ، گفت : حاجى بيا برويم . از همان راهى كه آمده بوديم ، برگشتيم . چون بيرون آمديم ، گفتم : بروم بالاى بام يك دفعهء ديگر تماشا كنم .
گفت : حاجى بيا برويم ، بام ندارد . باز مرا سوار كرد .
وقتى شتر مرا زمين زد ، خيلى تشنه بودم ولى بعد از آنكه همراه او سوار شدم ، هر چه با هم مىرفتيم ، اثر تشنگى هم رفع مىشد . پس از سوار شدن ، مىديدم زمين به طور غير عادى زير پاى ما مىگردد تا اينكه از دور به نظرم سياهى آمد ، گفتم : معلوم مىشود اينجا آبادى است .
گفت : چرا ؟
گفتم : نخلهاى خرما به نظر مىآيد .
گفت : اين علم حاجيان و چادر آنهاست . سپس فرمود : حمله دار شما كيست ؟
گفتم : حاج مجيد كاظمينى . طولى نكشيد به منزل رسيديم و شتر ما مثل برق از بين طنابهاى چادرها عبور مىكرد و هيچ پاى او به طناب خيمهاى بند نمىشد تا آمديم پشت آن خيمهاى كه حمله دار بود . باز با همان چوب به چادر حمله دار اشاره نمود ، حاج مجيد بيرون آمد . چشمش كه به من افتاد ، بناى بداخلاقى و تغيّر به من را گذاشت كه كجا بودى و چقدر مرا به زحمت انداختى و من تو را پيدا نكردم .
آن شخص كمربند او را گرفت و نشاند ، حال آنكه حاج مجيد ، مرد قوى هيكل بود .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 565
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٦٥