تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠
مستحبّات روز جمعه وارد شده ، ادا مىكردم . سپس از حرم مطهّر بيرون مىآمدم . يك روز جمعه به حرم مطهّر جوادين مشرّف شدم ، بالاسر مطهّر حضرت جواد عليه السّلام نشستم و تا وقت دعاى سمات مشغول قرائت شدم . ساعت آخر روز به جهت درك آن ساعت ازدحام زياد و جا تنگ شد ، وقت هم تنگ گرديد ، يك ربع به مغرب مانده بود ، مستعجلا مشغول خواندن دعاى سمات شدم . ناگاه در جنب خود ، مرد وسيم جميلى ، معمّم به عمّامهء سفيد با محاسن سياه ديدم . معتدل القامه ، معتدل اللّباس و المحاسن و بر گونهء راستش خالى بود . نزد من نشسته ، به دعا خواندن من استماع مىنمايد و به اغلاطى كه مىگفتم ، مرا ملتفت مىنمايد . از جمله اين‌كه من خواندم : « و اذا دعيت بها على العسر لليسر تيسّرت » . فرمود : چرا فعل را مؤنّث مىخوانى ، حال آن‌كه در فاعل تأنيثى نيست . گفتم : به جهت رعايت مجانست با ما قبل و ما بعدش ، چون افعال در آن‌ها مؤنّث است . فرمود : اين مطلب غلط است . سپس گفت : مقصود از راء و ايراد به تو نبود ، خواستم بدانى ؛ چون تو اهل علمى ؛ بر اين مطلب از او ، تشكّر نمودم ، ناگاه برخاست . و در قلبم افتاد كه ببينم اين با اين اوصاف كيست و چگونه با اين ضيق در مكان نزد من نشست كه جا در حال نشستن بر من تنگ شده بود . دعا را واگذاردم و از عقب او برخاستم كه تفحّص نمايم او كيست . با جدّ اكيدى جستجو نمودم ولى او را نيافتم و بقيّهء دعا را جز با اسف و اشك‌هاى جارى و ناله تمام نكردم . بعد از آن هروقت متذكّر اين قصّه مىشدم ، آه مىكشيدم ، تا آن‌كه به وطنم برگشتم و اين قضيّه را فراموش نمودم . بعد از سه سال يا قريب به سه سال ، شبى در عالم رؤيا ديدم در حرم مطهّر كاظمين عليه السّلام مشرّفم و حضرت جواد عليه السّلام نشسته و آن حضرت اسمر اللّون است ؛ من مسايل مشكله را از آن حضرت سؤال مىنمودم كه آن‌ها را فراموش كرده‌ام . از جمله عرض‌هايى كه نمودم ، آن‌كه عرض كردم : دائما در مشاهده مشرّفه به