تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 552

مساهمون:

ص٥٥٢
نمودم كه در شب نوزدهم ، شب ضربت خوردن حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و شب بيست و يكم ، شب وفات آن جناب را بيتوته كنم و در اين امر عظيم و حادثهء بزرگ تفكّر نمايم و عزادارى كنم . گفت : نماز مغرب و عشا را در مقام مشهور به مقام امير المؤمنين عليه السّلام به جا آوردم ، برخاستم به يك طرفى از اطراف مسجد بروم و افطار كنم ، نان و خيار همراه داشتم . پس به طرف شرقى مسجد متوجّه شدم . چون از طاق اوّل گذشتم و به طاق دوّم رسيدم ، ديدم بساطى فرش شده ، شخصى به خود عبا پيچيده و بر آن فرش خوابيده است و شخص معمّمى به زىّ اهل علم نزد او نشسته . به او سلام كردم . جواب سلامم را داد و گفت : بنشين ، نشستم . آن‌گاه شروع كرد از حال يك يك علما و افاضل سؤال كردن و من مىگفتم به خير و عافيت است . سپس آن شخص خوابيده ، كلمه‌اى به او گفت كه نفهميدم چه گفت و آن شخص ديگر سؤالى نكرد . سؤال كردم : اين كيست كه خوابيده ؟ گفت : اين سيد عالم است - به فتح لام - كلام او را كلام بزرگى شمردم و گمان كردم مىخواهد اين شخص را بزرگ شمارد ، در نفس خود گفتم ؛ سيد عالم ، آن حجّت منتظر - سلام اللّه عليه - است . گفتم : اين سيّد ، عالم - به كسر - است . گفت : نه ! اين سيد عالم - به فتح - است . پس ساكت شدم و از آن كلام متحيّر گرديدم و اين‌كه مىديدم بر ديوارها نور ساطع است ؛ مثل نور چراغ‌ها و حال آن‌كه شب تاريك و در اوّل‌هاى شب است و ملتفت نمىشدم به اين نورى كه ظاهر است و به معنى كلام اين شخص كه مىگفت : اين سيد عالم به فتح است . شيخ محمد گفت : شخص جالس آب خواست . ديدم ، شخصى با كاسهء آبى در دست نمودار شد . كاسهء آب را به او داد ، آشاميد و بقيّه را به من داد . گفتم : تشنه نيستم . آن شخص كاسه را گرفت ، چند قدمى كه رفت ، غايب شد . پس به جهت نماز در مقام