تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 548

مساهمون:

ص٥٤٨
قبل از فجر به مسجد مىآمدم و در سرما نافلهء شب را در مسجد و در گرما بر پشت‌بام مسجد به جا مىآوردم ؛ بعد از اداى نافله بر سطح ايوان مرتفع ، بالا مىرفتم و قبل از اذان قدرى اشعار مناجات مىكردم و چون وقت داخل مىشد ، اذان مىگفتم و فرود مىآمدم . قريب به بيست سال عادت من به اين كيفيّت بود . شبى از شب‌ها كه شب تاريكى بود و باد مىوزيد به عادت به مسجد خود آمدم ، ديدم در مسجد باز و يك روشنايى در مسجد است ، گمان كردم خادم در مسجد را نبسته و چراغ را خاموش نكرده است . داخل مسجد شدم كه تحقيق مطلب نمايم ، ديدم سيّدى به زىّ علماى ايران در محراب مشغول نماز است و آن روشنايى كه ساطع بود ، از روى مبارك آن سيد است نه از چراغ . پس در آن سيد و روى نورانى او تفكّر مىنمودم . چون از نماز فارغ شد ، به من توجّه نمود ، مرا به اسم صدا كرد و گفت : به آقاى خود بگو ، بيايد ! بلا تأمّل امر او را اطاعت نمودم و رفتم كه مرحوم حجّت الاسلام را خبر كنم . وقتى به در خانه رسيدم و ايستادم ، در را به آرامى كوبيدم ، ديدم آن مرحوم معمّما عقب در ايستاده است . كأنّه مىخواهد از خانه بيرون بيايد . سلام كردم و عرض نمودم : سيد عالمى در مسجد است ، شما را مىخواهد و احضار نموده است . فرمود : او را شناختى ؟ گفتم : او را نشناختم ، از علماى ولايت ما نيست و گفتم : آقا ! چقدر صورتش نورانى است ، من در مدّت عمرم همچو صورت نورانىاى نديده‌ام . ولى آقا به من جواب نمىدادند . با ايشان بودم تا داخل مسجد شدند . ديدم نسبت به آن سيد به يك نحو تأدّب ، خضوع ، تذلّل و سكونى تأدّب مىكند . به او سلام كرد ، نزديك او شد ، نشست و با او مذاكره‌اى نمود . بعد از مدّت زمانى ، آن سيد از مسجد خارج شد . من از خضوع ايشان نسبت به آن سيد تعجّب كردم و چون آن سيد از مسجد خارج شد . از ايشان سؤال نمودم : اين سيد كه بود و به چه جهت به اين حدّ نسبت به او خضوع نموديد ؟ رو به من نمود و فرمود : او را نشناختى ؟ گفتم : نشناختم .