برخاستم و در مصيبت عظماى امير المؤمنين عليه السّلام تفكّر نمودم .
آن شخص از مقصد من سؤال كرد مقصود خود را گفتم ، مرا ترحيب و دعا كرد .
به مقام آمدم ، چند ركعت نماز بهجا آوردم و كسالت و نعاس بر من غالب شد . به خواب رفتم و بيدار نشدم مگر اينكه ديدم هوا مثل روز ، روشن است . بنا گذاردم بر ملامت كردن خود بر فوت شدن قصد من از عبادت و بدحالى خود و محزون بودم به جهت مصيبت به آن حضرت و اينكه چه چيز در اين مقام مرا به خواب كرد و حال آن كه فوز من در قيام به اين مقام بود . آنگاه در آنجا جماعتى ديدم كه دو صف كشيدهاند ، اقامهء نماز شده و يك نفر امام جماعت است . يكى از آن جماعت گفت : اين جوان را با خود ببريم . امام جماعت گفت : بر او دو امتحان است ؛ يكى از آن در سنهء چهل و يكى در سنهء هفتاد .
حاج محمد گفت : به جهت وضو به خارج مسجد رفتم و چون برگشتم ، ديدم هوا تاريك است و اثرى از آن جماعت نيست . بعد متنبّه شدم كه آن سيد عالم ، همان حجّت منتظر بود كه تمدّد نموده بود و نورى كه بر ديوارها ساطع بود ، نور امامت بوده و او در مرتبهء دوّم امام جماعت بود و هوا به انوار متجلّى آن حضرت ، روشن و منجلى شده بود ، آن جماعت ، خواصّ آن حضرت بودند و آب آوردن آن شخص و برگشتنش از اعجاز آن حضرت عليه السّلام بوده است .
[ تشرف در راه سامره ] 58 مسكة
در اين باب است كه والدهء مرحوم حاج سيد على اصغر شهرستانى آن حضرت را در راه سامرّا مىبيند ولى نمىشناسد .
سيد ثقهء جليل ، متعبّد فاضل ، سيد على اصغر شهرستانى معاصر رحمه اللّه نجل العالم الربّانى السيد محمد تقى الشهرستانى نزيل كربلا ما را خبر داد كه والد مرحوم با علويّهء والده - طاب ثراهما - به زيارت عسكريّين مشرّف شدند .