با اين مسافت بيش از يك فرسخ به فاصلهء پانزده دقيقه خود را در ولايت مىبينم و صداى اذان هم بلند است و اين سيد كه بود از اهل سامرّه و از اوضاع آن از من سؤال نمود و چگونه شناخت من اهل سامرّا هستم و من ابتدا به كه متوسّل شدم .
لذا يقين كردم آن آقا حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه تعالى فرجه - بوده است . محقّق اين معنى آنكه در راه ، از اسمش را پرسيدم ، گفت : سيد مهدى . بدون مهلت برگشتم ببينم كجا رفت و حال آنكه آنجا نه در باغى و نه راه ديگرى بود ، غير از آن راهى كه آمديم ، گويا به زمين رفت يا به آسمان پرواز كرد .
[ تشرف دوبارهء شيخ مهدى ] 51 مسكة
ايضا در اين باب است كه شيخ على مهدى مزبور ، نور آن بزرگوار را در سرداب مقدّس مىبيند .
چنانچه گفت : ايدّه اللّه تعالى كه قضيّهء ديگرى مشاهده كردم و آن اين است : من هر شب از شبهاى ماه رمضان در سامرّه به سرداب مقدّس مشرّف شده ، گاهى نماز ، گاهى دعا و گاهى قرآن مىخواندم تا شب قدر شد . در اثناى قرائت قرآن به خود گفتم :
معلوم مىشود ما مرضىّ مولاى خود حضرت صاحب الزّمان عليه السّلام نيستيم و الّا چگونه مىشود در اين سنين متعدّد با آنكه در جوار آن حضرت هستيم ، ايشان را نبينيم .
ناگاه ديدم ، بدنم مرتعش شد و به لرزه درآمد و نورى ظاهر شد كه سرداب مقدّس روشن گرديد ، آنجا جز يك فانوس نبود و اين نور به منزلهء پنجاه فانوس بود . پس متحيّر شدم و گريهء من شدّت نمود و گفتم : اى سيد من ! اگر تو خودت هستى ، حاجت فلانيّهء من تا صبح برآورده شود . چون صبح شد ، حاجتم برآورده شد .