من نيامد . ساعت ده از روز به حرّ مشرّف شدم و چون مراجعت نمودم ، احدى از زوّار با من نبود و آفتاب مشرف به غروب بود . رو به ولايت روانه شدم و چون به سكّهء حديديّه و خطّ آهن رسيدم كه نزديك حرّ است ، به جهت تنها بودن و غروب نمودن آفتاب ، ترس مرا گرفت . ناگاه گلولهاى از نزديك سر من گذشت ؛ گلوله دوّم ، سوّم ، چهارم و پنجم . يقين كردم دزدند و به قصد من هستند .
پس به حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه تعالى فرجه - متوسّل شدم و عرض كردم :
سيّدى ! من زائر جدّت حسين عليه السّلام مىباشم و اين ، اوّلين سفر من به زيارت است . آيا تو راضى مىشوى من سلب شوم با اينكه در اين ولايت غريبم ؟ ناگاه رعب و ترس از من زايل شد ، قلبم آرام گرفت و فراموش نمودم كه به آن حضرت متوسّل شدهام . سيد معمّم به عمّامهء سياهى را ديدم كه به سنّ چهل سال و به زىّ طلّاب بود و ندانستم كه از طلّاب نجف اشرف ، كربلاى معلّا و يا جاى ديگر است كه از كوچه باغها پيدا شد ، سلام كرد و فرمود : سامرّا چگونه است ؟
گفتم : به حمد اللّه به خير است .
آنگاه از حال حجّت الاسلام جناب آقا ميرزا محمد طهرانى سؤال كرد . گفتم :
خوب است و از حال ثقة الاسلام جناب آقاى شيخ آقا بزرگ طهرانى سؤال كرد . گفتم :
در احسن حال است .
گفت : حال شما طلّاب چگونه است ؟
گفتم : خوب است .
گفت : امر معيشت شما چطور است ؟
گفتم : از بركت حضرت صاحب الزمان عليه السّلام خوب است . سپس او را تعارف كردم سوار شود ، ابا نمود . پياده شدم و او را اصرار به سوارى نمودم . مقدار كمى سوار شد و سپس پياده شد و من سوار شدم . ناگاه خود را نزد قهوهخانهاى كه در مدوّر نهر حسينيّه است ، ديدم كه اوّل ولايت است . او وداع كرد و به يكى از كوچه باغها رفت .
چون رفت به فكر افتادم كه من الان در سكّهء حديديّه بودم كه آفتاب غروب كرد و
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 541
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٤١