افتاده است . من و رفيقم به كنارى رفتيم و در نهايت ترس از تلّى بالا رفتيم . ناگاه ديديم سيد جليلى با ماست ، بعد از اداى تحيّت بين ما ، هفت دانه خرماى زاهدى به من داد و گفت : چهار عدد آن را خودت بخور و سه دانهء آن را به شيخ بده .
چون خورديم ، عطش ما رفع شد و گفت : اين دعا را به جهت نجات و حفظ از شرّ دزدها بخوانيد : اللّهمّ ! انّى اخافك و اخاف ممّن يخافك و اعوذ بك ممّن لا يخافك .
با آن سيد راه مىرفتيم ، جز مقدار كمى نرفتيم . ناگاه اشاره كرد و گفت : اين منزل است . پس نظر كرديم ، ديديم منزل ، پايين آن تلّ است . چون وارد منزل شديم ، از شدّت تعبى كه كشيده بوديم خواب ما را گرفت و ملتفت آنچه براى ما اتّفاق افتاده بود ، نشديم . وقتى بيدار شديم ، به قضيّه متنبّه گرديديم و براى ما منكشف شد كه حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - بوده است .
[ تشرف شيخ مهدى دجيلى ] 50 مسكة
در اين باب است كه جناب شيخ على مهدى دجيلى آن حضرت را در راه حرّ به كربلا مىبيند ، ولى ايشان را نمىشناسد .
شيخ ثقهء فاضل ، فخر اقران و اماثل ، شيخ على مهدى دجيلى - دجيل بلدهاى در نه فرسخى سامرّه به فرسخ مكارى است - ما را خبر داد . اين شيخ از افاضل مشتغلين سامرّه و مقيم به وظايف شرعيّه در دجيل است . او قضيّهاى براى ما نوشت كه ترجمهاش اين است :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من اقلّ طلبه ، على مهدى پسر حسين ، آنچه را عيانا از مشاهدهء حضرت حجّت - عجّل اللّه تعالى فرجه - ديدم ذكر مىكنم و كيفيّت آن اين است :
اوّلين سفرى كه به زيارت حضرت سيّد الشهدا عليه السّلام مشرّف شدم ، ارادهء تشرّف به زيارت حرّ - رضوان اللّه عليه - نمودم . مالى ذهابا و ايابا اجاره كردم و مكّارى همراه