شخص جليلى مقابلم ايستاده است . به در حجره نظر كردم ، ديدم بسته است ، آن شخص در من تصرّف كرد طورىكه قدرت بر تكلّم نداشتم .
گفت : اى فلان ! مردى از تجّار طهران كه اسمش ابراهيم و ورشكسته است در حرم حضرت عبد العظيم متحصّن شده ، اسم رفيقش سليمان است در حجرهء تو نهار مىخورند ؛ با آنها نهار بخور ! بعد از سه روز تجّار طهران مىآيند و كار او را اصلاح مىكنند .
بعد از آنكه اين مطلب را گفت ، گويا تمام اعضاى من با دو چشم ، چشم شده ، به او نظر مىكردم . پس او را نديدم و از نظرم غايب شد و ندانستم به آسمان ، بالا رفت ، به زمين فرورفت و يا از ديوار خارج شد . از حسرت دست به دست مىزدم و مىگفتم :
مطلوب به دستم آمد و از دستم خارج شد . ديدم فايدتى در تحسّر نيست و چون غشّ بر من عارض شده بود ، گفتم : از حجره بيرون مىروم و تجديد وضو مىنمايم ، در حالتى مثل مستها بودم ؛ نظرى به ملك يا فلك نداشتم . از حجره بيرون آمدم و به وسط مدرسه رسيدم ، آنجا سكّويى بود كه روى آن چاى مىفروختند و شخصى آنجا نشسته بود تا خواستم از نزد او بگذرم ، گفت : آقا بفرماييد چاى بخوريد .
گفتم : مناسب و وظيفهء من نيست كه اينجا چاى بخورم ، اگر ميل داريد ، بياييد در حجره چاى بخوريد و قند و چاى داشتم .
گفت : اذن مىدهيد نزد شما نهار بخوريم ؟
گفتم : اگر تو فلانى هستى و نمىپرسى كى اين مطلب را به من خبر داد ، مرخّصى و الّا فلا .
اسم رفيقش را هم كه حاضر نبود بردم و گفتم : اگر اسم رفيقت فلان است و از اسم كسى كه مرا به اين مطلب خبر داده ، سؤال نمىكنيد ، مرخّصيد . چون اسم رفيقش را كه حاضر نبود بردم ، تعجّب كرد . گفتم : اگر آمدنت اينجا به جهت اين است كه ورشكستهاى و امر چنان است مرخّصيد و الّا فلا .
پس تعجّبش زياد شد ، نزد رفيقش رفت و گفت : اين آقا از غيب خبر مىدهد . اگر
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 538
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٣٨