تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 537

مساهمون:

ص٥٣٧
گفت : گفتم ؛ لابدّ بايد امرى دارى بفرمايى . چون ديدم دست برنمىدارد ، مطلبى كه اوّل داشتم ، اظهار نكردم و گفتم : مقصد من اشتغال در مدرسه است ، امر بفرماييد در مدرسه‌اى كه در حرم حضرت عبد العظيم است ، حجره‌اى به من بدهند . به كاتبش گفت : به صدر الحفّاظ - كه رياست مدرسه به دست او بود - بنويس ؛ اين آقا مهمان عزيز ماست ، حجره‌اى براى ايشان معيّن نماييد . بعد از اين مذاكرات اصرار كرد و مرا با خود به حجره‌اى برد كه ترتيب نهار داده بودند . پس از صرف طعام به خادمش امر كرد مقدارى وجه بياورد ، سر جيب مرا گرفت و پول‌ها را در جيب من ريخت و چون در صرف آن وجه ، اشكال مىنمودم ، آن را نزد شخصى وديعه گذاردم و به حرم حضرت عبد العظيم مشرّف شدم و از آن وجهى كه آقاى حاجى سيد جواد داده بودند ، صرف مىنمودم تا آن‌كه تمام شد . يك روز صبح ديدم پولى ندارم كه نانى بخرم . گفتم : ديگر با اين حال اشكالى ندارد آن وجه را صرف نمايم . كسى را نيافتم كه برود و آن وجه را بياورد . داخل حجره‌ام شدم ، نفس خود را مخاطب ساختم و گفتم : عبد اللّه ! از تو سؤالى مىنمايم و غير از من ، كسى در حجره نيست ، به من بگو آيا به خدا معتقد هستى يا نه ؟ اگر معتقد به خدا نيستى ، پس معنى اشكالت در صرف آن وجه و عدم صرف آن چيست ؟ و اگر معتقد به خدا هستى بگو ببينم خدا را به چه صفت مىدانى ؟ گفتم : من به خداى تعالى معتقد هستم و او را مسبّب الاسباب من غير سبب و مفتّح الابواب به نحوى كه بخواهد ، مىدانم . گفتم : بنابراين از حجره بيرون ميا ! آن‌چه مقدّر شده بشود ، مىشود . در حجره را بستم ؛ آن حجره منفذى نداشت حتى به قدر اين‌كه گنجشكى داخل شود . سه روز تا زوال ماندم و چيزى نشد . روز آخر نماز ظهر و عصر را به جا آوردم و بعد از نماز سجدهء شكر كردم كه اگر مردم به آن حال مرده باشم . چون به سجده رفتم ، غشوه بر من عارض شد و معلوم است كسى كه از گرسنگى غشوه كند ، اقامه نمىكند مگر بعد از آن‌كه غذايى به او برسد . ناگاه ديدم نشسته‌ام و