تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
جناب عالم جليل ، آقاى حاج سيد جواد قمى رسيدم كه از اكابر علماى قم بود . بين من و ايشان مذاكراتى واقع شد كه ايشان از من خوششان آمد . وقت وداع ، مصرف تا طهران را به من دادند . در راه طهران با يكى از اهل طهران مصادف شدم ، از من استدعا نمود كه در طهران مهمان او باشم و مهمان ديگرى نشوم ، در طهران مهمان او بودم . هر روز بر اكرام من مىافزود تا آن‌كه من از كثرت اكرام او خجل شدم و منزل غير او هم ، نمىتوانستم مهمان شوم . پس به منزل امير كبير ، يعنى صدر اعظم ميرزا على اصغر خان رفتم كه حالم اصلاح شود و مصرف تا خراسان را تهيّه كنم . در بيرونى خانهء او نشسته بودم و منتظر بودم كه از اندرون بيرون بيايد . چون ظهر شد ، مؤذّن بالاى بام رفت كه اذان بگويد . به خود گفتم : اين مؤذّن بالاى بام خانهء صدر اعظم براى اذان نرفت مگر به امر خود صدر اعظم كه به جهت التزامش به ديانت اسلام ، نزد مردم محترم باشد ، كسانى كه اغيارند خود را به انتسابشان به اسلام محترم مىدارند و تو با اين‌كه با انتسابت به اهل بيت نبوّت محترمى ، چرا به بيوت اغيار آمده‌اى ؟ از اين جهت بر خود قرار كردم و ملتزم شدم كه حالم را به صدر اعظم اظهار ننمايم و از او چيزى نخواهم . بعد از معاهدهء با خود ، صدر اعظم به بيرونى بيرون آمد و مردم همه براى او برخاستند ، من كنار مجلس نشسته بودم و برنخاستم ، به آن‌ها ملتفت نشد ، به سمت من توجّه نمود و نزديك من آمد . اعتنايى به او نكردم . دو سه مرتبه رفت و آمد و من به حال خود بودم . چون ديدم مكرّر آمد و برگشت ، خجالت كشيدم و به خود گفتم : شايسته نيست اين مرد عظيم به من توجّه نمايد و من اعتنايى به او نكنم ، مرتبهء اخير برايش برخاستم . گفت : آقا فرمايشى داريد ؟ گفتم : مطلبى ندارم . گفت : ممكن نيست . لابدّ بايد بگويى ؟ گفتم : مطلبى ندارم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 536 | صادق برزگر بفرويى / حسين احمدى قمى / الشيخ علي اكبر النهاوندي