نفقهء تو تمام مىشود و ان شاء اللّه آنجا به قدرى به تو مىرسد كه تو را به حال خوشى به خراسان مىرساند .
چون طرف احرام مرا گرفت ، صد و چهارده ليرهء عثمانى شمرد و در احرام من ريخت . يكى از آنها روى زمين افتاد ، گفت : محكم ببند تا از تو ندزدند ، خم شدم تا آن يكى كه روى زمين افتاده بود ، بردارم ، در نفس خود گفتم ؛ ببينم اين ليرهها چيست كه به من داده است ؟
سرم را بلند كردم ، كسى را نديدم . آن وقت دانستم كه حضرت حجّت - عجّل اللّه تعالى فرجه - بوده است و چون به نجف اشرف رسيدم ، نفقهء من تمام شد . به كربلاى معلّا مشرّف شدم ، اين سفر من در سال آخر عمر آيت اللّه العظمى ، مرحوم آقا ميرزا محمد تقى شيرازى - قدّس سرّه - و در عشرهء عاشورا بود . شبهاى عشره ، اقامهء روضه نموده بودند و اطعام مىكردند و منبر منحصر به من بود . پس آنقدر به من دادند كه مرا به خراسان رسانيد .
[ تشرف مرحوم ملايرى خدمت آن جناب ] 48 مسكة
در اين باب است كه مرحوم حاج سيد عبد اللّه ملايرى آن حضرت را در حجرهء مدرسهء حضرت عبد العظيم مىبيند ، ولى ايشان را نمىشناسد .
فاضل معاصر حاج سيد ابو القاسم ملايرى كه از اجلّاى علماى مشهد مقدّس است از مرحوم والدش ، آقاى حاج سيد عبد اللّه ملايرى - طاب ثراه - ما را خبر داد ، فرمود :
آن مرحوم ، صاحب همّت عالى بود و فرمود : چون به جهت تحصيل ارادهء سفر به خراسان نمودم ، از جميع علايق دنيوى از باغ و اسباب صرف نظر نموده ، پياده راه افتادم .
قدرى راه كه طى كردم ؛ با بعضى از آشنايان خود مصادف شدم كه سابقا در جند از ذوى المناصب بود و جماعتى با او بودند . پس مرا اكرام نمود و به قم رسانيد . در قم به