همراه او باش .
آنگاه حواسّ من به من برگشت ، به هوش آمدم و احدى را نديدم و به خود گفتم ؛ اين مطلب از خيالات ماليخوليايى بوده ؛ مدّت زمانى گذشت ؛ سرفه نكردم و ديدم به احسن وجه عافيت يافتهام . تعجّب كردم و تصديق نمىكردم كه عافيت يافته باشم ، تا اينكه شب شد و اصلا سعالى عارض نگرديد و اثرى نماند . گفتم ؛ اگر آنچه وعده فرمودهاند كه فردا واقع مىشود ؛ واقع شد و به زيارت مولايم صاحب الزّمان - عجّل اللّه تعالى فرجه - مشرّف شدم ، پس بدون شكّى و ريبى به سعادت خود فايض شدهام .
چون صبح شد ، على الطّليعه ، وقت طلوع آفتاب به محلّى كه امر فرموده بود ، رفتم و در آنجا نشستم و به جادّهء كربلا توجّه داشتم . ناگاه سه نفر را ديدم ، يكى از آنها مقدّم و با كمال وقار و سكون بود و دو نفر عقب او بودند ؛ كأنّه دو مجسّمهء متحيّر كند . لباس آن دو نفر از پشم و در پاى آنها گيوه بود .
هيبت و سطوت و شوكت آن بزرگوار مرا گرفت . به حيثيّتى كه چون نزد من رسيد ، به جز بر سلامى اصلا قادر نبودم ، سلام كردم و جواب دادند . از پاى آن بلندى بالا آمدند و از پشت ديوار شهر از جادّهاى كه به طرف ثلمه است و به سوى محلّى كه به مقام مهدى عليه السّلام معروف است ، رفتند . آن حضرت بر صفّهاى كه در آن مقام است ، نشستند و آن دو نفر بر طرف در صفّه ايستادند ، من هم نزديك آنها ايستادم ، آن دو نفر ساكت بودند و اصلا تكلّمى نمىكردند .
روز بلند شد و آفتاب بالا رفت ، صبر من تمام شد ، گفتم ؛ داخل صفّه مىشوم و به بوسيدن پاى مبارك مولاى خود مشرّف مىشوم . چون در فضاى حجرهاى كه صفّه در آن است پا گذاردم ، احدى را نديدم . دنيا در نظرم تاريك شد و تا شب در كنار درياى قديم نجف ، خود را در خاك و گل مىماليدم و فرياد مىزدم و عزم كردم خود را از نهايت غصّهاى كه داشتم ، هلاك كنم .
اما تأمّل كردم كه دعاى من اللّهمّ أرنى الطّلعة الرّشيدة و الغرّة الحميدة بود كه مستجاب شد ، پس وجهى ندارد كه خود را تلف كنم . لذا به محلّ خودم برگشتم و
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 530
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٣٠