والدهام را ملاقات كردم ، بسيار خوش وقت شد . به او گفتم : در چه ساعتى مضطرب شدى ؟
گفت : در فلان ساعت ، دو پستانم را روى دست گرفتم ، در حالىكه به سوى خدا تضرّع مىكردم ؛ ناگاه ديدم نورى ساطع شد ، دانستم خداوند به بركت آن نور تو را به من مىرساند .
[ تشرف تاجر تبريزى ] 46 مسكة
در اين باب است كه جناب حاج صادق تبريزى آن حضرت را نزديك بقعهء طفلان مسلم مىبيند ولى نمىشناسد .
ايضا فرمود : آقاى آقا ميرزا هادى - حفظه اللّه - كه براى ما نوشت : عبد صالح ثقهء برّ تقى ، حاج صادق تبريزى ، نجل زكىّ مرحوم حاج محمد على فرزند حاج اللّهوردى تبريزى نجفى المسكن و المدفن - رحمهم اللّه جميعا - گفت : سنهء هزار و سى صد و شش اوّلين سفرى بود كه به كربلاى معلّا مشرّف شده بودم . چون وارد مسيّب شدم ، غسل كردم و ارادهء تشرّف به زيارت دو طفل از اولاد مسلم - نوّر اللّه مرقدهما - نمودم . راه مخوف بود ؛ مالى اجاره كردم .
جناب آقا ميرزا احمد با من بود كه سابقا وزير بود و از تصدّى امر وزارت توبه كرده بود ، دو برادرش نيز همراه ما بودند . پس رفتيم و نزديك مرقد منوّر آن دو بزرگوار رسيديم كه چون به سوارى عادت نداشتيم ، پاهاى من از سوارى متصدّم شد .
پياده شدم و به قدر بيست قدم از آنها كه با من بودند ، جلوتر رفتم و به نهرى كه نزد آن قبّهء منوّره هست ، رسيدم . سيّدى از آن نهر بيرون آمد ؛ گويا از زيارت آن دو طفل معظّم مراجعت نموده بود و لباسهاى فاخر پرقيمت دربر داشت .
گمان كردم از اهل عراق و عقب او زوّار است و از اين جهت ، در اين راه مخوف ، و با اين اطمينان خاطر مىرود و الّا احدى جرأت نمىكرد با اين لباسها تنها برود ، ما