تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 531

مساهمون:

ص٥٣١
تا به حال ، اين قصّه را به كسى نگفته‌ام .

[ تشرف يك از طلّاب علوم دينى ] 45 مسكة

در اين باب است كه يكى از طلّاب علوم دينى آن حضرت را مىبيند ، ولى نمىشناسد . آقاى آقا ميرزا هادى بجستانى - سلّمه اللّه تعالى - از بعضى از ثقات طلّاب ما را خبر داد و فرمود : اسم او را فراموش كرده‌ام كه براى حقير نوشت : سنهء هزار و سى صد و چهار هجرت ، با والده‌ام به زيارت عتبات عاليات مشرّف شدم . از منزل معروف به قصر شيرين ، به خانقين مىرفتم ، راه را گم كردم ، از تلّى به تلّى مىدويدم و نمىدانستم چقدر از راه را طىّ كرده‌ام . خستگى بر من غالب شد ، از رفتن عاجز شدم و زانوهايم مساعدت نمىنمود . سپس بر تلّى نشستم ، بر آن تلّ شخصى را ديدم كه خنجرى به دست داشت . به حدّى ترسيدم كه نزديك بود روح از بدنم مفارقت كند . سه مرتبه گفتم : يا أبا صالح ادركنى ! مرتبهء چهارم گفتم : يا أبا الغوث اغثنى ! ناگاه خود را در جادّه ديدم و گرسنگى بر من غالب شده بود . گفتم : اى پروردگار من ! تو گفته‌اى كه بندگانت را هرجا كه باشند ، روزى مىدهى . ناگاه مرد عربى ديدم كه دامن او مملوّ از نان بود ، گفت : اين نان‌ها را به يك آنه بخر ! يك آنه كه پول معمولى آن وقت عراق بود ، دادم و نان‌ها را گرفتم . پس از آن به قلعه‌اى رسيدم كه به قلعهء سبزى معروف است ، مرد ديگرى از اعراب را ديدم ، گفت : چرا تا اين وقت عقب افتادى ؟ گفتم : چاره‌اى نداشتم . گفت : تعجيل كن ! به مجرّد اين‌كه گفت : تعجيل كن ، فورا به بركت قول او ديدم به خانقين رسيده‌ام .