تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
لباس‌هاى خود را بيرون آورده بوديم و با يك قبا مىرفتيم . گمان كردم از ساداتى است كه به جهت اخذ سهم سادات يا سهم امام عليه السّلام با زوّار مىروند و اين لباس‌هاى ثمين را پوشيده تا او را تعظيم نمايند و در خور شأنش ، با او رفتار كنند ، حتى شال ترمهء سبز تو زردى بر سر بسته بود كه گويا الان از دكّان تاجر گرفته است به جهت اين‌كه گمان نكند از او ترسيده‌ام ، به او سلام نكردم . چون چهار قدم از نهر دور شد ، رو به مسيّب برگشت ، به ما توجّه نمود و به صداى بلند خارج از عادت فرياد زد : اى اهل تبريز ! اى ناظم التجّار ! گمان نكنيد اين‌ها طفل‌اند . به درستى كه براى اين‌ها نزد خداى تعالى ، منزلت عظيمه‌اى هست . پس به واسطه و به بركت اين‌ها هرچه مىخواهيد از خداى تعالى بخواهيد ! من وقعى به كلام او نگذاردم ، زيرا به مقام آن‌ها عارف بودم و كلام او نزد من از قبيل تحصيل حاصل بود . داخل نهر شدم و عمق نهر مانع از آن بود كه طرف ديگرش ديده شود ، چون از نهر خارج شدم ، در آن طرف احدى از اشخاص را نديدم كه گمان مىكردم آن‌ها عقب سيّد هستند و تعجّب كردم كسى به آن هيأت در آن طريق مخوف تنها برود و نترسد . برگشتم ببينم اين سيد كيست ؟ احدى را نديدم و كسانى كه به قدر بيست قدم ، دور تر بودند ، صدا زدم و گفتم : اين سيد كه الان بر من گذشت ، كجا رفت ؟ گفتند : كدام سيد را مىگويى ؟ ما سيّدى نديديم . پس در قبّهء مباركه داخل شدم و در خود انقلاب حالى ديدم كه هم‌چو حالى از من معهود نبود . آن سيد مربوع القامه و مژگانش بسيار و سياه بود ، كأنّه سرمه كرده و حال آن‌كه سرمه نكرده بود .

[ تشرف حاج شيخ محمد صاحب الزمانى ] 47 مسكة

در اين باب است كه جناب حاج شيخ محمد صاحب الزمانى آن حضرت را در مسجد الحرام مىبيند ، ولى ايشان را نمىشناسد .