در كمال عجز و انكسار مىگفت : اللّهم أرنى الطلعة الرّشيدة و الغرّة الحميدة .
پس به مرض سل مبتلا شد و با اينكه به فقر و فاقه مبتلا بود ، در نهايت عفاف بود و ستر حال خود مىنمود و مدّت هجده سال موفّق به اشتغال علم و به نعمت مجاورت ، متنعّم بود ، مرض او طول كشيد ، او به سعال مبتلا بود و هروقت سرفه مىكرد از سينهاش خون مىآمد تا آنكه از حجرهاش به مخزن مدرسه منتقل شد كه اطراف حجره به خلط و خونى كه از سينهاش دفع مىشود ، ملوّث نشود .
مدّتى در آن مخزن بود و خون از سينهاش دفع مىشد تا اينكه از او مأيوس شدند و كسى گمان نمىكرد از اين مرض ، عافيت يابد . چند روزى گذشت . او را در كمال صحّت و عافيت يافتند . همگى از عافيت يافتن او از آن مرض شديد ، با آن قذف دمى كه مبتلا بود ، تعجّب نمودند ، كه چگونه دفعتا عافيت يافت و گفتند : اين جز به سبب غيبى نبوده است . پس از سبب شفايش از او سؤال نمودند .
گفت : شبى از شبها حال من منتهى شد به حدّى كه حسّ و حركت و شعور برايم نماند و اوايل فجر بود . ناگاه ديدم سقف مخزن شكافته شد ؛ شخصى كه با او كرسىاى بود ، فرود آمد و كرسى را مقابل من گذارد . بعد از آن شخص ديگرى فرود آمد و بر آن كرسى نشست ، كأنّه به من گفتند : اين شخص امير المؤمنين عليه السّلام است . حضرت به من توجّه فرمود و از حال من تفقّه نمود .
عرض كردم : اى سيد و مولاى من ! مطلب مهمّ من ، شفاى از اين مرض و رفع فقر من است .
فرمود : اما مرض ، تو شفا يافتى .
عرض كردم : آرزوى طويلى دارم ، به حضرت مقدّس دعا مىكنم و از خدا مىطلبم كه مستجاب شود .
فرمود : فردا قبل از طلوع آفتاب بر بالاى بلندى وادى السّلام مىروى و مىنشينى ، در حالىكه به جادّه و راه كربلا متوجّه باشى ؛ فرزند من صاحب العصر و الزّمان از كربلا مىآيد و دو نفر اصحاب او همراهش هستند ، به او سلام كن و هرجا مىروند ،
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 529
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٢٩