بالاسر مقدّس متوجّه شدم ، در آن مكانى كه هميشه مىنشستم با حزن تمام ، متوسّلا بالحضرة المقدّسة الحسينيّه نشستم .
ناگاه دستى بر كتف من گذارده شد . چون به صاحب دست رو كردم ، ديدم مردى كأنّه از اعراب است ، لكن با من به فارسى تكلّم نمود و مرا به اسم من ، نام برد و گفت : تو پياده ارادهء حجّ دارى ؟
گفتم : بلى !
گفت : من هم ارادهء حجّ دارم ، آيا با من مصاحبت مىكنى ؟
گفتم : بلى !
گفت : پس مقدارى نان خشك كه كفايت يك هفته را بنمايد ، مهيّا كن ، مطهّرهء آب بگير ، احرامت را بردار ، فلان روز در فلان ساعت همينجا بيا و زيارت وداع كن تا از اين مكان به آنجايى بيرون رويم كه اراده دارى .
گفتم : سمعا و طاعة . از حرم مطهّر بيرون رفتم ، مقدار كمى گندم گرفتم و به بعضى از زنهاى اقرباى خود دادم كه نان بپزد و رفقا همان روز به نجف اشرف مراجعت كردند .
چون روز موعود شد ، نان و مطهّره را برداشتم ، به حرم مطهّر مشرّف شدم و زيارت وداع نمودم . آنگاه آن مرد در همان وقت موعود آمد ، از حرم مطهّر ، صحن مقدّس و از بلد بيرون رفتيم . تقريبا به قدر يك ساعت رفتيم ، نه او با من تكلّمى كرد ، نه من با او تكلّمى كردم تا به غدير آبى رسيديم . خطّى كشيد و گفت : اين خط ، قبله و اين ، آب است . اينجا بمان ، غذا بخور و نماز كن ! همينكه عصر شد ، مىآيم .
رفت تا از نظرم غايب شد . غذا خوردم ، وضو گرفتم ، نماز خواندم و آنجا بودم ، عصر كه شد ، آمد و گفت : برخيز ، برويم ! برخاستم و مقدار ساعتى با او رفتم . سپس به آب ديگرى رسيديم . خطّى كشيد و گفت : اين خطّ قبله و اين ، آب است ، شب را اينجا مىمانى ، من صبح نزد تو مىآيم و بعضى از اوراد را به من تعليم نمود و برگشت .
شب را مستريحا آنجا ماندم . چون صبح شد و آفتاب طلوع كرد ، آمد و گفت :
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 518
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥١٨