حجّاج مىرساند و از نظر غايب شد ؛ سير من كمتر از يك ساعت بود كه حجّاج را ديدم .
صالح جمّال را حاضر و از او سؤال كردند ، گفت : من متمكّن نشدم براى سيد شتر بفرستم ، اين شتر از شترهاى من نيست و مثل اين شتر در شترهاى حجاز يافت نمىشود ؛ بلكه از شترهاى يمن است . بين حجّاج ، مطوّف و جمّال مشاجرتى افتاد و مطوّف به اين حكم كرد كه جمّال بايد حبس و از او جزا گرفته شود . پس از فراغت از اعمال حجّ ، جناب حاج ملّا فتح على سلطانآبادى امر به سكوت و ترك اين گفتگوها نمود .
چون به مكّه مراجعت نموديم و از اعمال حجّ فارغ شديم ، حجّاجى ارادهء رجوع به اوطان خود نمودند . مطوّف به جميع دلّالها امر كرد جميع جمّالها را به محضر جميع حجّاجى كه باقى ماندهاند ، جمع نمايند و سؤال كنند كدام يك از آنها به قضيّهء اين شتر علم دارد و كدام يك از آنها به منزل من آمده است ؟
هيچ يك جوابى ندادند و علمى به اين مطلب نداشتند و آن شخص هيچ يك از آنها نبوده است . آن شتر را شصت ليرهء عثمانى خريدند و به من تسليم نمودند .
[ تشرف دوبارهء حاج سيد احمد ] 41 مسكة
ايضا در اين باب است كه حاج سيد احمد مزبور آن حضرت را مىبيند .
ايضا حاج سيد احمد رحمهم اللّه ما را خبر داد و براى ما نوشت : من به مسجد سهله مشرّف بودم و روز جمعه در حجره نشسته بودم . ناگاه سيد موقرّى معمّمى بر من داخل شد .
قباى فاخر و عباى قرمزى پوشيده بود ، به آنچه در زاويهء حجره شامل كمى كتب ، بعضى ظروف و فرشى بود ، نظرى كرد و فرمود : براى حاجت دنيا تو را كفايت مىكند و تو هرروز صبح به نيابت حضرت صاحب الزمان زيارت عاشورا مىخوانى . به قدر كفايت ، معيشت هرماهت را از من بگير كه اصلا به احدى محتاج نباشى .
قدرى پول به من داد و گفت : اين كفايت يك ماه تو را مىنمايد ، رو به در مسجد