- اعلى اللّه مقامه - نقل نمود ، تا آنكه گفت : چون به اطول منازل راه خراسان كه آن منزل ميامى مىباشد ، رسيديم . سوار حيوانى شدم كه از خودم بود . چيزى از راه را طىّ نكرده بوديم كه آن حيوان از راه رفتن بازماند و كمكم از قافله عقب افتادم تا حدّى كه اثرى از قافله پيدا نبود . پياده شدم و قدرى با حيوان راه رفتم ، حيوان به جهت ورمى كه در دستش پيدا شده بود ، نمىتوانست راه برود و من هم از راه رفتن عاجز شدم .
چون خودم و حيوان از راه رفتن بازمانديم ، بارم را فرود آوردم ، فرشم را بر زمين فرش كردم و وسط صحرا نشستم ، كأنّه در خانهام نشستهام . مدّت مديدى در فكر بودم و به حضرت رضا عليه السّلام خطاب و عرضها مىنمودم ؛ مثلا عرض مىكردم : من زاير توام ، از قافله عقب افتادم ، دست حيوانم هم شل شده و امثال اين عرضها .
ناگاه ديدم شخص عجمى رسيد كه بر مال قوىّ سفيدى سوار است ، گفتم ؛ اين زوّار است . رسيد و سلام كرد . جواب سلامش را دادم . خيال كردم به واسطهء امرى از قافله عقب افتاده است . چون سلام كرد و جواب او را دادم ، به زبان عجمى شروع كرد با من حرف زدن و من زبان عجم را مىدانستم ، مرا به اسم صدا كرد و گفت : اى شيخ حسين ! تو اينجا نشستهاى ، كأنّه در خانهات نشستهاى ، آيا نمىدانى اين چه جايى است ؟
گفتم : بلى ! و لكن قضيّهء من چنين و چنان است .
گفت : برخيز ! بار تو را روى حيوانت مىگذارم و برويم . شايد خداوند ما را به قافله برساند .
گفتم : آيا نمىبينى دستش چه شده ؟ نمىتواند راه برود . اصرار كرد .
گفتم : لا حول و لا قوّة الّا باللّه . برخاستم ، بارم را روى حيوان گذاشتم و او را به جبر مىراندم ، كمكم راه مىرفت .
در بين راه كه مىرفتيم ، گفت : شيخ حسين ! بار من از بار تو سبكتر است ، بار تو را روى حيوان خود و بار خود را روى حيوان تو مىگذارم .
گفتم : ميل ، ميل شماست . پس بار مرا گرفت ، روى حيوان خود و بار خودش را روى حيوان من گذاشت .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 515
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥١٥