برخيز ، برويم ! به مقدار روز اوّل رفتيم . باز به آب ديگرى رسيديم . خطّ قبله را كشيد و گفت : عصر مىآيم . عصر كه شد ، مثل روز اوّل آمد و به همان نحو رفتيم .
هكذا هرصبح و عصر مىآمد و به مقدارى مىرفتيم كه از راه رفتن به جهت كمى آن احساس تعب نمىكرديم تا روز هفتم ، صبح كه شد ، آن مرد آمد و گفت : اينجا براى احرام غسل كن ، مثل غسلى كه من مىكنم ، احرامت را بپوش و تلبيه كن ؛ مثل تلبيهء من .
پس مثل او به جا آوردم .
آنگاه كمى رفتيم . ناگاه صدايى شنيديم ؛ مثل صدايى كه بين كوهها حاصل مىشود .
از آن صدا سؤال كردم ، گفت : از اين كوه كه بالا رفتى ، بلدهاى مىبينى ، داخل آن بلده شو ! اين را گفت و از من گذشت . تنها بالاى كوه رفتم و بلدهء عظيمى را ديدم ، از كوه فرود آمدم و داخل آن بلده شدم ، از اهل آن بلده سؤال نمودم كه اين كدام ولايت است ؟
گفتند : اين مكّهء معظّمه است .
آن وقت ملتفت حال خود و از غفلت خود متنبّه شدم و دانستم به جهت جهلم به حال آن مرد ، خير عظيمى از من فوت شد . پشيمان شدم در حالىكه پشيمانى نفعى نداشت .
دههء دوّم و سوّم شوّال ، تمام ذى القعده و ايّامى از ذى الحجّه آنجا بودم ، تا اينكه حجّاج رسيدند و عموزادهء من ، حاج سيد خليل ، پسر حاج سيد اسد اللّه طهرانى در بين آنها بود ، او با جماعتى از حجّاج طهران از طريق شام آمده بود و تشرّف مرا نمىدانست . همينكه مرا ديد ؛ با خود نگاه داشت ، مصارف و خرج مرا داد و براى مراجعت من ، كجاوه گرفت و بعد از حجّ از طريق جبل تا نجف اشرف و از نجف تا طهران مرا همراه خود آورد .
[ تشرّف حاج سيد احمد اصفهانى ] 40 مسكة
در اين باب است كه جناب حاج سيد احمد اصفهانى آن حضرت را مىبيند ،