تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
به همين كيفيّت مىرفتيم كه گفت : شيخ حسين ! نمىخواهى حيوان خود را سر به سر با حيوان من مبادله كنى ؟ گفتم : اى برادر ! تو عجمى و من عرب ، گمان مىكنى نمىفهمم به من استهزا و سخريّه مىكنى ؟ ! من مىدانم كه حيوان شما ، ده برابر حيوان من مىارزد با اين‌كه من در اين صحرا در معرض تلفم و چاره‌اى ندارم جز اين‌كه مال و بارم را بگذارم و بروم ، تا خود را از تلف خلاص كنم و اين حرف تو جز استهزا و سخريّه نيست . گفت : از استهزا و سخريّه نمودن به خدا پناه مىبرم . تو چه كار دارى ، من مىخواهم حيوانم را با حيوان تو معاوضه كنم . هرچه مىگفتم : اى برادر ! مرا مسخره مكن ؛ الحاح مىكرد تا اين‌كه اصرارش به حدّى رسيد كه من قبول كردم . گفت : پس سوار شو ! من بر حيوان او سوار شدم ، ديدم او مثل مرغى ، كأنّه مىپرد و گفت : تو به قافله ملحق شو ! من هم ان شاء اللّه تعالى ملحق مىشوم . زمان قليلى نگذشت الّا اين‌كه در نزديكى منزل به قافله رسيدم و كأنّه از آن مرد غافل شدم . همين كه به منزل رسيدم ، پياده شدم و به امر حيوان مشغول شدم . وقتى فارغ شدم ، به‌جهت قهوه خوردن خدمت شيخ محمد طاها مشرّف شدم ، چون داخل شدم و سلام كردم ، فرمود : شيخ حسين ! چرا امروز در راه با ما نبودى ؟ چون بناى من اين بود كه هرروز يك ساعت يا بيشتر حيوانم را جلوى محمل شيخ راه مىبردم و ايشان براى من حكاياتى نقل مىفرمودند . عرض كردم : شيخنا ! قضيّهء من كذا و كذا بود . فرمود : آن مرد كجاست ؟ عرض كردم : مىرسد ، هنوز نرسيده است . فرمودند : بلكه او قبل از تو رسيد ، آيا گمان مىكنى اين نحو معامله را در همچو مكانى كسى غير از ائمّهء معصومين عليهم السّلام بنمايند ؟ سپس حضرت شيخ ، قصيده‌اى در مدح حضرت رضا عليه السّلام انشا فرمود و اين قضيّه را در آن درج كرد . جناب شيخ آقا بزرگ فرمودند : شيخ حسين بعضى از اشعار آن قصيده را برايم