نمىشناسد و اين ديدن به كرامتى از آن سرور متعقّب مىشود .
اشرف السّادات و منبع السّعادات السّيد الجليل النّبيل ، حاج سيد احمد اصفهانى ، معروف به خوشنويس ما را خبر داد . او از مهاجرين به ناحيهء مقدّسهء سرّ من راى در زمان سيّدنا الاستاد الاعظم المجدّد - قدّس سرّه - بود و به مصاحبت شيخنا الأجل العالم العامل و الانسان الكامل ، مولانا الحاج مولا فتح على السّلطانآبادى به مكّهء معظّمه مشرّف شد و گفت : چون وارد مكّهء معظّمه شديم ، به جهت توجّه به منا از جمّالى كه اسم او صالح بود و چند شتر اجاره كرديم . چون شترها را از خارج بلده آوردند ، يك شتر او مفقود شده بود ، حجّاج را سوار كرد و رفتند .
صالح جمّال گفت : بگذار حجّاج بروند ، من شترى مىفرستم كه بدون تعطيلى و تأخيرى تو را بياورد . من تنها ماندم و در خانهاى كه منزل كرده بودم ، كسى نماند مگر يك پيرزن كه به جهت حفظ خانه ، او را در خانه گذاردند ؛ من بدون چاره و علاجى تنها ، محزون و غمگين ماندم . من در خانهء مطوّف خود سيد جليل مبجّل ، ميرزا ابو الفضل شيرازى ، در طبقهء رابعه منزل داشتم و بر در خانه منتظر جمّال ايستاده بودم كه شتر را بفرستد و به حجّاج ملحق شوم ؛ تا اينكه آفتاب غروب كرد و شب تاريك شد ، از آن عجوزه خواستم به خانهء صالح جمّال برود و خبرى بياورد ، گفتم : يك ليرهء عثمانى به تو مىدهم .
قبول نكرد و گفت : اگر هزار ليره هم بدهى ، خانه را نمىگذارم و بروم . چون حجّ من استيجارى بود ، حال خزى و فضيحت دنيا و آخرت مرا گرفت ؛ بالاى بام رفتم ، گريهء شديدى كردم ، به روى خاك بر سجده افتادم و به حضرت صاحب الأمر - عجّل اللّه فرجه - التجا و استغاثه نمودم .
ناگاه مردى را به شكل جمّالها ديدم كه در خانه ايستاده و شترى با اوست . به عجوزه گفت : سيد را خبر كن كه صالح جمّال مرا فرستاده ، او را به حجّاج برسانم . سپس به درجهء رابعه بالا آمد ، بار مرا گرفت و بر در خانه برد . من عقب او آمدم ، مرا با حسن حال سوار كرد ، زمام شتر را به دست من داد و گفت : اصلا نترس ! اين شتر تو را به
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 520
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٢٠