كه زياد جلو يا عقب نيفتم ، زيرا كردها در آن منازل ، زوّار را لخت مىكردند و چون منحرف از دين و على اللّهى بودند ، از كشتن زوّار مضايقه نداشتند .
وقتى به كرند رسيديم ، شب را مانديم ، قدرى كه از شب گذشت ، مرا بيدار كردند .
شب تاريكى بود . قبل از حركت آنها تنها به راه افتادم ، طريق ، ناهموار و سنگلاخ بود ، من از راه رفتن روز ، خسته و تعبناك بودم و از جهت خستگى و كمخوابى ، متمكّن از راه رفتن نبودم . با اين حال راه افتادم تا اينكه آبادى از نظرم ناپديد شد ، قدرى كه راه طىّ كردم ، در كنار جادّه خوابيدم و گفتم ؛ چون قافله و رفقا رسيدند ، بيدار مىشوم .
خوابيدم و جز به حرارت آفتاب نزديك زوال بيدار نشدم .
وقتى بيدار شدم ، در كار خود متحيّر ماندم و خوف شديد بر من مستولى شد ، گفتم ؛ چارهاى نيست مگر آنكه خود را به رفقا برسانم . همينكه شروع به رفتن كردم ، راه را گم كردم و ندانستم دوباره به كرند برمىگردم يا به رفقا مىرسم ، خوفم زيادتر شد ، گفتم ؛ الان يكى از اكراد به قصد سلب و قتل من مىرسد . با دل شكسته و ترس و گريه ، به ائمّهء اطهار - صلوات اللّه عليهم اجمعين - متوسّل شدم و لرزه بر اندامم افتاد .
ناگاه سوارى ديدم كه از وسط آن وادى پيدا شد . به هلاك خود يقين نمودم و مشغول توبه و استغفار و گفتن شهادتين شدم ، تا آنكه سوار نزديك شد . ديدم مردى به شكل اعراب و بر اسب قرمزى سوار است . من از ترس ، بر او سلام كردم . جواب سلامم را داد و به زبان فارسى از حال من سؤال نمود . قضيّهء خود را برايش ذكر نمودم .
گفت : بر تو باكى نيست ، با من بيا تو را به رفقايت مىرسانم . چند قدمى كه با او رفتم ، از اسبش پياده شد و گفت : تو سوار شو ، من دست به آب مىرسانم و به تو مىرسم .
در كنار طريق نشست و مثل كسى كه مىخواهد ادرار كند ، پشتش را به من آرد .
سوار بر اسب شدم و لجام آن بر قرپوس زين و دست من بر روى آن بود ، چون قلبم آرام رفت و حواسم جمع شد ، كأنّه قضيه و حال خود را فراموش نمودم ، غفلت مرا گرفت و ملتفت حال خود نشدم ، مگر آنكه خود را سوار بر اسب در دالان كاروانسراى شاه عبّاسى ديدم ، گفتم ؛ لا إله الا اللّه ، اين بندهء شايستهء خدا مرا بر اسب خود
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 513
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥١٣