داشت ، گفتم : مىخواهم بروم كوت .
با دست به طرفى اشاره كرد و فرمود : اين كوت است ، برو ! من دست در جيب بردم ، يك مجيدى بيشتر نداشتم . بيرون آورده ، تقديم داشتم . فرمود : نه ! من توقّعى ندارم .
سپس فورى رفتيم و به كوت رسيديم . كسى را ديدم ، گفتم : داماد ما را خبر كن ، نزد من آيد . چون داماد ما آمد ، گفت : واعجبا ! در اين آتش باران اينجا چه مىكنى ؟
گفتم : مرا به بغداد بفرست . رفت و يك مالسوارى و مكّارى آورد . سوار شدم تا به بغداد رسيدم . دكّان شعربافى داشتم . وارد دكّان شدم ، ديدم نه متاعى دارم و نه مىتوانم دكّان را باز كنم . لهذا گوشهء دكّان را نيمدرى باز مىكردم و خود را كنج آن پنهان مىكردم . روزى زنى آمد ، كاغذى آورد . گفت : اين كاغذ را براى من بخوان .
گفتم : همان بيرون بنشين ، من مىخوانم ، تو گوش كن . ترسيدم مطلب را اظهار كنم ، در اين اثنا ضعيفه وارد دكّان شد ، ديد خشك و خالى است . گفت : شيخ ، چرا بيكارى ؟
گفتم : مايه ندارم .
گفت : من بيست ليره به تو قرض الحسنه مىدهم ، مشغول كسب شو ، هر وقت خواستم ، ده روز قبل خبر مىكنم ، بعد از آن ردّ نما . سپس بيست ليره آورد ، ابريشم خريدم ، چهارقد و چيزهاى ديگر ، در خانه بافتم لكن كسى را نداشتم كه ببرد و بفروشد و خودم در خانه پنهان بودم .
روزى مردى در خانه آمد و صدا بلند كرد : فلانى اينجاست ؟
زنها جواب دادند : فلانى كجا ، اينجا كجا ؟
فرمود : از من پنهان مىكنيد ؟ من امام او هستم كه دستش را گرفتم و از بين عساكر نجاتش دادم . اين بيست ليره را بگيرد و قرض خود را بدهد ، شخصى هم مىفرستم كه اجناس او را به فروش رساند .
در اين اثنا خدّام حرم كاظمين عليه السّلام آمدند و گفتند : شيخنا ! اينجا محلّ قصّه نيست .
پس به دعا مشغول گرديد ، سخن قطع نمود و گفت : اينها قصّه نيست ، بلكه ذكر فضايل اهل بيت عليهم السّلام است .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 510
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥١٠