تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١

[ ملاقات شيخ صالح قطيفى ] 36 مسكة

در اين باب است كه شيخ صالح قطيفى آن حضرت را مىبيند ولى نمىشناسد . عالم عامل تقى نقى ، شيخ صالح قطيفى ، صاحب كتاب اعمال السّنه ما را خبر داد ، او اين حكايت را در كتاب مذكور بعد از دعاى افتتاح ذكر نموده كه از طرايف قضايا ، اين كه بعد آن قتالى كه در روز يك‌شنبه ، بيست و هفتم شهر رجب سنهء هزار و سى صد و بيست و پنج ، در شهر قديح - به ضمّ قاف و فتح دال و سكون يا - كه از بلاد قطيف و مسكن قواست ، واقع شد ؛ در حالىكه محصور بوديم و من مشغول تأليف اين كتاب بودم و اغتشاش حواس داشتم ، شب جمعه ، در مسجد قديح بعد از اداى فريضه ، مشغول صلات و تيره بودم . ناگاه صداى شخصى را شنيدم كه از حفظ ، مشغول خواندن دعاى افتتاح است ، حال آن‌كه از اهل آن بلده احدى آن دعا را حفظ نداشت و اهل قرائت آن دعا را از حفظ نبود ؛ خصوصا در آن حال انحصار و تغيّر احوال و تتابع مضارّ . آن دعا را به لهجهء عربى با كمال رقّت و حالى محزون مىخواند كه مناسب آن حال بود و زياده با حسن قرائت دعا به آن ، موجب تعجّب من گرديد ، در حين خواندن فقرهء « اللّهمّ إنّا نشكوا إليك فقد نبيّنا » ملتفت شدم ببينم كيست كه اين دعا را به اين حال حزن و رقّت مىخواند ؟ ديدم شخصى فقير و مريض و بسيار صابر بر فقر و مرض است و در نهايت عامى و بلادت به نظر مىرسيد و اين‌چنين عبادتى از او بسيار بعيد بود ! تعجّبم زيادتر شد و غبطه خوردم كه همچو شخصى ، چنين حالى در عبادت دارد و من همچو حالى ندارم . مدّتى مشغول استماع دعا خواندن او بودم ، نفس خود را ملامت مىكردم ، به او خطاب و از وى التماس دعا كردم ، او هم از من التماس دعا كرد . از مسجد بيرون آمدم و اين قضيّه را فراموش كردم . پانزده روز از اين قضيّه گذشت . شب جمعه در همان مسجد ، همان شخص را ديدم كه اسمش مهدى بود ؛ به همان حالت آن شب جمعه نشسته ، از كثرت تعجّب از او سؤال كردم : شما اين دعا را كه هر