گفتم : تو چه كسى ؟
گفت : اكبر بهارى .
خيلى در وحشت افتادم و دلم تنگ شد . خيال كردم مىگويد : بهايى . گفتم : چه مىگويى ؟ بهايى يعنى چه ؟
گفت : من در همدان در محلّهء كبابيان نشستهام ، از قريهء بهار كه يكى از قراى همدان است و حضرت مستطاب ، عالم سالك و بدر مسالك ، آقا ميرزا محمد بهارى از آن قريه است .
سپس شناختم و مأنوس شدم ، گفتم : آن سيد بزرگوار را شناختى ؟
گفت : نشناختم ، لكن ديدم خيلى جليل است . به من امر فرمود شما را به مسجد كوفه برسانم و از مهابت آن سرور ، نتوانستم حرفى بزنم و فورا قبول كردم .
گفتم : آن سرور حضرت صاحب الامر عليه السّلام بود و علايم آن را گفتم . آن جوان به وجد آمد .
وقتى خواستيم مراجعت كنيم ، آن جوان و رفقاى او كه چهار نفر بودند ، پياده در ركاب ما به راه افتادند ؛ با آنكه قريب به دوازده الاغ ، فارغ بود و كرايهء همه را داده بودم و همراه داشتيم ؛ اصلا هيچ كدام ، قدمى سوار نشدند و از شوق امر امام عليه السّلام پروانهوار دور ركاب ما مىرفتند . چون به جامع كوفه رسيديم ، به امر امام عليه السّلام ، شام حاضر كرده ، همهء آنها را شام داديم .
[ رؤيت نور حضرت در سرداب مقدس ] 20 مسكة
در اين باب است كه عمّهء مكرّمهء آقا سيد على صدر الدين آن حضرت را در سرداب مقدّس مىبيند و مىشناسد .
ايضا جناب آقا ميرزا هادى در كتاب دعوة الاسلام از جناب آقا سيد على صدر الدين از علويّه عمّهء مكرّمهء خود حكايت نموده گفت : در سرداب مقدّس مشرّف