تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 490

مساهمون:

ص٤٩٠
عبد اللّه كركرى كه هركدام مؤمن و خداترس و هريك از ديگرى بهترند ، نقل نمودند : حاجى شيخ على محمد كركرى ، چند سفر پياده به حج مشرّف شده ، با يك انبان آرد بر دوش در يكى از اسفار ، به اصرار بعضى احبّا به بعضى از حجّاج ترك و رفقا منضمّ و ملحق شده ، از راه جبل مشرّف شدند . در يكى از منازل ، بنا شد سماور برنجى بزرگى را آتش كند . او برخاست ، آتش بسيارى در سماور انداخت ولى فراموش كرد ، آب بريزد ، چون قدرى گذشت يك مرتبه اجزاى سماور از يكديگر پاشيد و منفصل شد . غيرت تركى و تقدّس حاج شيخ به جوش آمد كه چرا سماور مردم ، در چنين راهى كه ابدا چيزى پيدا نمىشود ، چنين شد ؟ به حدّى حزنش شديد گرديد كه از خود بىخود شد ، اجزاى سماور را جمع نمود و از خيمه بيرون آمد ، هرچه گفتند : كجا مىروى ؟ باز نشد . از اوّل قافلهء حاج تا آخر ، قدم زده ، به چند نفر عرب‌ها كه سفيدگر بودند و مس سفيد مىكردند ، رسيد . به ايشان گفت : سماور را درست كنيد . گفتند : كار ما نيست و ما اسباب نداريم . مأيوس گشته ، متحيّر ماند ، ناگاه سيّدى عمّامه سبز پيدا شد و گفت : من درست مىكنم و يك قران اجرت مىگيرم . تو برو يك قران را بياور ! من سماور را نزد اين عرب‌ها مىگذارم . حاج شيخ ، سماور را داده ، به سمت خيمه كه قريب يك فرسخ بود ، روانه شد و مطلب را به رفقا اظهار داشت . گفتند : يعنى چه ؟ اين‌جا چه كسى پيدا مىشود كه سماور را درست كند ؟ بالاخره چون بازگشت ، سماور را درست كرده آن‌جا يافت و از آن سيّد ، نشانى نيافت و اعراب گفتند : ما سيد را نديديم و از سماور شما هم خبر نداريم . جناب آقا ميرزا هادى فرمود : حاج شيخ از عبّاد و زهّاد عصر بود و در غير لباس اهل علم ، مشغول تحصيل بود . پيراهن عربى كرباس ، كفش نعلين عربى بحرينى و يك قطعه عباى خرمايى رنگ بر سر مىپيچيد . غالبا هر شب‌جمعه از نجف اشرف پياده به كربلا مشرّف مىشد . روزها روزه مىگرفت و يك وقت ، نان جوى خشك و سركه مىخورد . صداقت تامّه و رفاقت كاملهء بين ما ، به واسطهء ملّا عبد الرّسول بود . در