روز چهارشنبه به نجف مشرّف شويم ، قبول كردند . به خادم گفتيم ، رفت و شانزده الاغ به عدد رفقا اجاره كرد ، گفتند : ما شبانه در اين بيابان سير نمىكنيم . بالاخرهء اجرت همهء مالها را داده ، سه نفر زن همراه داشتيم . به سمت مسجد سهله روانه شديم و الاغهاى يدكى همراه ما بود .
نماز مغرب و عشا را به جماعت در مسجد ادا كرديم و مشغول دعا و گريه شديم ، يك مرتبه ملتفت شديم ساعت از دو گذشته ، خوف مفرط بر من عارض شد كه چگونه با سه نفر زن ، به تنهايى و با مكارى عرب غريب ، در اين شب تاريك به كوفه برگرديم و سالى بود كه عطيّه نامى بر حكومت ، ياغى شده ، راهزنى مىكرد . پس با نهايت اضطراب قلبا به ولىّ عصر - عجل اللّه فرجه - متوسّل گرديده ، روى نياز و دل پر سوز به سوى آن مهر عالمافروز نمودم ، يك مرتبه به مقام مهدى عليه السّلام كه وسط مسجد است ، چشم انداخته ، آن مقام كريم را روشنتر از طور كليم ديديم و روانه شديم ، ديديم سيد بزرگوارى ، با كمال مهابت ، وقار و نهايت جلال و بزرگى در محراب عبادت نشسته است .
پيش رفتيم ، دست مبارك آن سرور را گرفته ، بوسيديم . خواستم بر پيشانى نهم ؛ دست خود را كشيد و نگذاشت . مشغول دعا و زيارت شدم . چون به نام همايون امام صاحب الزمان سلام مىكردم ، جواب مىفرمود : و عليكم السّلام .
من از اين مطلب برآشفتم كه من به امام سلام مىكنم ، اين آقا جواب مىگويد ، يعنى چه ؟ و گويا در آن مقام شريف صد چراغ و قنديلآويز از روشنى و انوار است . سپس روى مبارك به ما فرمودند كه به اطمينان دعا بخوانيد . به اكبر كبابيان سفارش كردم شما را به مسجد كوفه برساند و برگردد ، آنها را شام بدهيد . تا اين را شنيدم ، مأنوس شدم ، التماس دعا كردم و سه حاجت خواستم : يكى آنكه تنگدستيم رفع شود . دوّم ، خاكم كربلا باشد . اين دو را قبول فرمودند . سوّم ، فرزند صالحى خواستم . قسم ياد فرمود كه اين امر به دست ما نيست .
سيد مىگويد : ساكت شدم و نگفتم شما از خدا بخواهيد . چون در اوّل جوانى ، زن
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 485
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٨٥