دميده شد و از مصرع مرگ برخاستم .
فرمود : اين قبر جدّ بزرگوارم است ، روانه شو !
نظر كردم ، ديدم چراغهاى گلدستهها و قبّهء طاهره پيداست . هيچ اثرى از اعراب و اسباب نيافته ، بلكه همه را فراموش كردم و با كمال خوبى پياده مىرفتم تا آنكه خود را در كوچه باغهاى كربلا ديدم و هوا روشن شده بود . گفتم : نماز را به شهر نمىرسانم ، همين جا تيمّم كرده ، نماز مىگزارم . چون نشستم و تيمّم كردم ، احساس ضعف و الم جراحات نمودم ، دو ركعت نماز را به هزار زحمت نشسته خواندم و همان جا از هوش رفتم ، چشم باز نكردم ، مگر در خانهء مرحوم آقا شيخ حسين نجل حجّة الاسلام مازندرانى قدّس سرّه ؛ معلوم شد عربانههاى سكّه از كاظمين و بغداد ، عبورشان به من افتاده ، مرا حمل نموده و به خانه شيخ آورده بودند .
شيخ وقتى مرا زنده ديد ، گفت : غم مخور ! شهداى كربلا هفتاد و سه نفر شدند ؛ يعنى تو يكى از ايشانى . چند ماه معالجهء زخمها نمودم تا به بركت نفس مبارك حضرت صاحب الزمان - روحى له الفدا - سلامتى و عافيت يافتم . و للّه الحمد .
[ تشرف در مسجد سهله ] 19 مسكة
در اين باب است كه عيال آقا سيد عبد اللّه قزوينى آن حضرت را در مسجد سهله مىبيند و مىشناسد .
ايضا آقاى آقا ميرزا هادى - سلّمه اللّه تعالى - ما را از سيد جليل نبيل ، سيد عبد اللّه قزوينى حكايت نمود كه در صبيحهء پنجشنبه ، يازدهم صفر الخير سنهء هزار و سى صد و چهل و چهار گفت : در سنهء هزار و سى صد و بيست و هفت با اهل و عيال به عتبات مشرّف گشتيم .
روز سهشنبه به مسجد كوفه مشرّف شديم . رفقا خواستند به نجف اشرف مشرّف شوند . من گفتم : خوب است شب چهارشنبه به جهت اعمال به مسجد سهله رويم و