پدرى داشتم ، دختر خوبى از او در خانه بود كه به من نمىدادند و مىخواستند به شخص مالدارى بدهند . من در بالاى سر امام ثامن عليه السّلام دعا كردم اين دختر را به من بدهند ديگر از خدا اولاد نمىخواهم . اين قضيّه در خاطرم بود ، لذا مانع از اعادهء سؤال و اصرار گرديد .
آنگاه عيالم پيش آمد و سه حاجت خواست : يكى ، وسعت ، ديگر آنكه زير دست من به خاك رود . سوّم ، آنكه مشهد مقدّس يا كربلاى معلّا مدفن او باشد . همه را اجابت فرمود و چنين هم شد ، در مشهد مقدّس فوت شد و خودم او را به خاك سپردم .
زن ديگرى همراهمان بود ، پيش آمد و سه مطلب ، عرض حاجت كرد ؛ يكى ، شفاى عروسش ، فرمود : آن را جدّم موسى بن جعفر شفا عطا خواهد فرمود . دوّم ، دولت براى فرزندش و سوّم ، طول عمر براى خودش . همه را اجابت و قبول فرمود و چنان شد .
عروسش در كاظمين شفا يافت و خودش نود و پنج سال عمر كرد .
پرسيدم : فعلا چند سال است ، فوت كرده ؟
گفت : تقريبا پنج سال است ، فوت كرده . معلوم شد بعد از قضيّه بيش از بيست سال باقى مانده و فعلا پسرش از متموّلين تجّار است و اسم برد كه در خاطر حقير ضبط نشده است .
سيد گفت : بعد از دعا و زيارت چون پا را از مقام مهدى عليه السّلام از عتبه بيرون نهاديم ، عيالم گفت : دانستى اين سيد بزرگوار كه بود ؟ شناختى ؟
گفتم : نه !
گفت : حضرت حجّت عليه السّلام بود . از دهشت ، رو برگرداندم ، ديدم جز يك فانوس كه آويزان است ، از آن انوار به قدر صد چراغ ، اثرى نيست . تاريكى و ظلمت ، عالم را فرا گرفته و از آن سيد بزرگوار ، علامتى نيست . دانستم آن روشنايىها از اثر جبين منير آن سرور بوده است .
كنار مسجد آمديم ، جوانى نزد من آمد و گفت : هر وقت فارغ شديد ، ما شما را به مسجد كوفه مىرسانيم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 486
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٨٦