تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
ايضا آقاى آقا ميرزا هادى - سلّمه اللّه - ما را از مؤمن متّقى عابد زاهد ، صدّيق الذّاكرين طهرانى حكايت نمود و فرمود : چند سال است به شرف مجاورت حضرت سيد الشهدا مشرّف شده و كمال اتّحاد با داعى دارد . بعد از نماز جماعت كه حقير در جوار حضرت ، اقامه مىدارم ، با حال خوشى ذكر مصيبت مىنمايد و هميشه اهمّ حوايجش ظهور فرج و توسّل به ولىّ عصر - عجل اللّه فرجه - بوده و مىباشد . گفت : چندى قبل كه تقريبا بيست سال مىشود ، به كربلا مشرّف شدم . مركوب من قاطرى راهوار و ملك خودم بود ، مبالغى نقدينهء طلا نيز در هميانى بر كمر داشتم و خورجين و اسباب شايسته همراهم بود . در هرمنزلى كه قافله منزل مىكرد ، شبانه ذكر تعزيت مىكردم ؛ آجيلم خوب بود تا اين‌كه در آخرين منزل كه مسيّب است ، قافله سحرگاه حركت كرد ، به راه افتاديم . در عرض راه ، عربى سوار بر اسب ، با من رفيق شد . مشغول صحبت شديم و از قافله جلو افتاديم . بعد از ساعتى مرد عرب گفت : اينك سواران و دزدها قصد ما دارند . اين را گفت ، مال را تند كرد و اسب را راند ، من قدرى با او همراهى كردم ، ولى او رفت و من تنها ماندم . دزدها رسيدند . فورا مرا نشانهء نيزه و مگوار و خنجر كردند . بر زمين افتادم و از هوش رفتم . بعد از مدّتى كه به هوش آمدم ، شنيدم در باب تقسيم پول‌ها نزاع مىكردند . چون از من حركتى ديدند و دانستند زنده‌ام ، يكى فرياد نمود : اذ بحوه . يك مرتبه متوجّه من شدند ، خنجر را بر گلوى خود ديدم و مرگ را بالمعاينه مشاهده كردم . در همان حال يأس و انقطاع ، به ولىّ كارخانهء الهى ، ناموس عصر - عجّل اللّه فرجه - توجّه قلبى جستم ؛ فقط به تلگراف روحانى نه به اشارهء جسمانى يا به تكلّم لسانى . فورا و كمتر از طرفة العينى ديدم نور است كه از زمين به آسمان بالا مىرود و دور آن قطعهء زمين ، هم‌چنان كوه طور ، يك قطعهء تجلّى حضرت نور الأنوار گرديده و صداى دلرباى آن معشوق ما سوى بلند است كه مىفرمايد : برخيز ! با آن‌كه سر و پيكرم مجروح بود ، مشرف به موت بودم و خون از جراحاتم جارى بود ؛ مع ذلك از بركت فرمايش آن جان جهانيان و زندگى بخش ارواح ايمانيان ، حيات تازه در جسم و جانم